تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
هنگامى كه سپاه اين محل را ترك گفته بود من گردن‌بند خود را يافتم . به توقفگاه برگشتم و ديدم كه هيچ كس نيست . در همان منزل كه بودم ماندم و گمان داشتم آنان نبود مرا حسّ خواهند كرد و برخواهند گشت . در حالى كه در آن منزلگاه نشسته بودم چشمانم سنگين شد و خواب مرا فرا گرفت . [ از سوى ديگر ] صفوان بن معطل سلمى ذكوانى از لشكر جا مانده و در پى آن در حركت بود . او چون بدين منزل كه من بودم رسيد ، سايه انسانى را ديد كه خفته است . نزد من آمد و مرا كه پيش از حجاب ديده بود شناخت . من از صداى « انّا للَّه » گفتن او به هنگام نشاندن شترش از خواب بيدار شدم . او شتر را بر دو دست بر زمين نشاند و من سوار شدم . آنگاه صفوان شترى را كه من بر آن نشسته بودم پيش راند و هنگام ظهر خود را به لشكر رسانديم . آنجا بود كه كسانى با سخنان خود ، خويش را تباه كردند . سردمدار اين تهمت نيز عبداللَّه بن ابىّبن سَلُول بود . به مدينه برگشتيم و من در آنجا به مدت يك ماه بيمار شدم . در همين زمان و در حالى كه من كاملًا بى خبر بودم مردم از تهمت و تهمت پردازان سخن مىگفتند . آنچه در همين حال مرا به ترديد مىافكند ، اين بود كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله آن مهرى كه هميشه به هنگام بيمارى مىديدم نمىديدم . او تنها نزد من مىآمد و سلام مىكرد ومىپرسيد : حالت چطور است . اين مرا به ترديد وا مىداشت . اما هيچ از اين ماجرا خبر نيافتم تا هنگامى كه بهبود پيدا كردم . پس از بهبودى همراه با ام مِسْطَح دختر ابورُهم از خانه بيرون رفتم . در حالى كه مىرفتيم پايش به دامن لباسش بند شد و لغزيد . گفت : خاك بر سر مِسْطَح ! گفتم : چرا سخنى بد بر زبان آوردى ! آيا كسى را كه در بدر حضور داشته است ، ناسزا مىگويى ؟ گفت : اى زن ! آيا نشنيده‌اى مردم چه گفته‌اند ؟ پرسيدم : چه گفته‌اند ؟ او همهء گفته‌هاى تهمت پردازان را برايم نقل كرد و بيمارىام دو چندان شد . چون به خانهء خود برگشتم رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد من آمد و فرمود : حالت چطور است ؟ من گفتم : به من اجازه ده تا نزد پدر و مادر خود بروم - هدف من از اين كار آن بود كه از طريق آنها از چند و چون اين ماجرا اطمينان يابم . مرا اجازه فرمود : نزد پدر و مادرم رفتم و به مادرم گفتم : مردم چه