628 - موسى بن اسماعيل براى ما نقل كرد و گفت : حماد براى ما حديث كرد و گفت : ابومهزم ، از ابوهريره نقل كرد كه گفته است : لشكرى از سمت شام مىآيد و به مدينه وارد مىشود . آنان جنگاوران را مىكشند و شكمهاى [ زنان ] « 1 » را مىدرند و مىگويند : ته مانده بديها و بدان را بكشيد . چون به بيابان ذى الحُلَيفه مىرسند به زمين فرو برده مىشوند ، نه دنبالهء سپاه به طليعه مىرسد و نه طليعه دنباله را در مىيابد . ابومهزم گويد ، هنگامى كه لشكر [ حُبَيش ] « 2 » بن دُلْجَه آمد ما گفتيم اين همان لشكر است ، اما آن نبود . « 3 » 629 - احمد بن عيسى براى ما نقل كرد و گفت : عبداللَّه بن وهب ما را حديث كرد و گفت : يعقوب بن عبدالرحمان ، از پدرش ، از ابوهريره نقل كرده كه گفته است : سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، در مدينه جنگ و خونريزيى رخ مىدهد كه آن را « حالقه » گويند ، نه حالقهاى كه موى سر بتراشد ، بلكه حالقهاى كه دين را درو كند ؛ پس از مدينه بيرون رويد و از آن فاصله گيريد ، هر چند به اندازه يك بريد « 4 » 630 - ابن ابىشيبه براى ما نقل كرد و گفت : معاوية بن عمرو ، از زائده ، از اعمش ، از عمرو بن مرّه ، از عبداللَّه بن حارث بكرى ، از حبيب بن حماد ، از ابوذر رحمه الله حديث كرد كه گفته است : با رسول خدا صلى الله عليه و آله در سفرى بوديم . او در منزلى فرود آمد . گروهى از اصحاب به مدينه شتافتند و خود را زودتر بدانجا رساندند . پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را سراغ گرفت . گفتيم : آنان به مدينه شتافتند . فرمود : اين شهر را در بهترين وضعش واگذارند ! كاش مىدانستم كى آتشى از جبل وراق بيرون مىزند كه گردن شتران بُصرى در روشنايى آن ، به سان آن
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 268
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٢٦٨
هامش
( 1 ) . افتادگى به استناد روايت وفاء الوفا ( ج 1 ، ص 96 ) استدراك شده است .
( 2 ) . افتادگى به استناد روايت وفاء الوفا ( ج 2 ، ص 64 ) استدراك شده است . مقصود از حُبَيش ، ابن دُلْجه قينىاست كه مروان بن حكم او را در رأس لشكرى پس از استيلاى عبداللَّه بن زبير بر مدينه براى سركوب وى بدين شهر روانه ساخت .
( 3 ) . حديث موقوف و ضعيف است ؛ سند مشتمل است بر ابومهزم ، و او به گواهى ذهبى در ميزان متروك است و حديث بر مىساخته است .
( 4 ) . حديث موقوف و ضعيف است . در وفاء الوفا ( ج 1 ، ص 87 ) نقل شده است .