تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
حالى كه نامه‌اى از محمّد بن على باقر عليه السّلام به جابر بن يزيد جعفى داشت كه هنوز جوهرش خشك نشده بود . جابر آن نامه را گرفت و بوسيد . سپس فرمود : سرور مرا چه هنگام براى آخرين بار ديدى ؛ پيش از نماز يا پس از نماز ؟ گفت : همين لحظه ، پس از نماز . راوى گويد : جابر آن نامه را گرفت و به خواندنش پرداخت و پيوسته چهره درهم كشيد و از آن پس هيچ نخنديد تا به كوفه رسيديم . اين درحالى بود كه او پيش از اين مىخنديد و با همه به خوشى سخن مىگفت . چون به كوفه درآمديم به خانهء خويش رفت ، لختى در خانه ماند و سپس در حالى كه آن نامه را به گردن آويخته بود بيرون آمد و بر نى سوار شد و در كوچه‌هاى كوفه گشت‌وگذار آغازيد ، در حالى كه مىگفت : منصور بن جمهور اميرى است كه فرمان امامت ندارد - و از اين دست سخنان بر زبان مىراند و همچنان در كوچه و بازار از اين سوى بدان سوى مىرفت و مردم هم مىگفتند : جابر ديوانه شده است ، جابر ديوانه شده است . چون سه روز گذشت نامه‌اى از هشام بن عبد الملك به يوسف بن عثمان « 1 » رسيد ، بدين مضمون كه به تعقيب مردى از جعف كه او را جابر بن يزيد گويند بپرداز ، او را گردن بزن و سرش را برايم بفرست . يوسف بن عثمان چون نامه را خواند به همنشينانش نگريست و از آنان پرسيد : اين جابر بن يزيد كيست ؟ نامه‌اى از امير المؤمنين برايم آمده و مرا فرموده است او را گردن زنم و سرش را نزد او روانه سازم . گفتند : خداى امير را زنده بدارد . اين مرد يك علّامه ، و داراى آگاهى از حديث و اهل پاكدامنى و پارسايى است . اما اينك ديوانه شده و عقلش آشفته است و در رحبه با كودكان بازى مىكند . پس يوسف به هشام بن عبد الملك نوشت : تو دربارهء اين مرد جعفى برايم نوشته‌اى در حالى كه او ديوانه شده است . هشام نيز در پاسخ نوشت : او را واگذار . راوى گويد : چند روزى نگذشت كه منصور بن جمهور « 2 » ( به كوفه ) آمد و يوسف بن عثمان را كشت و آن كرده‌ها به انجام رساند . « 3 »
هامش
( 1 ) . در برخى از منابع به جاى يوسف بن عثمان ، يوسف بن عمر آمده است - م . ( 2 ) . وى پس از عزل يوسف بن عمر در سال 126 ق . كارگزار يزيد بن وليد در مدينه بود - ح . ( 3 ) . حديث را بنگريد در : ابن شهر آشوب ، المناقب ، ج 3 ، ص 324 ؛ مدينة المعاجز ، ج 5 ، ص 42 و 43 ؛ بحار الانوار ، -