خودشان و به آن چه از آنها غائب نيست [ ؛ مانند علم حضورى نفس به امور نفسانى . ]
بايد توجه داشت كه گاهى يك علم از يك جهت علم فعلى و از جهت ديگر علم انفعالى به شمار مىرود ؛ مانند علوم حادثى كه داراى آثار خارجى مىباشند ؛ نظير تأثير اوهام در مواد خارجى .
[ 4 ]
علم يك حقيقت تشكيكى است
صدرالمتألهين رحمه الله در دنبالهء كلام خود مىگويد : علم ، مانند وجود ، به نحو تشكيك بر مصاديقش انطباق مىيابد . بنابراين ، ميان مصاديق آن اختلاف به شدت و ضعف ، اوّليت و غير اوَّليت و اوْلويت و غير اولويت و اقدميت و غير اقدميت وجود دارد . فى المثل علم به ذات خداى متعال - كه همان علم خداوند به ذات خويش است كه عين ذات او مىباشد - در علم بودن اوْلى و سزاوارتر است تا علم به ساير اشياء و نيز بر ديگر علوم تقدم دارد ، چرا كه علم خداوند به ذات خودش سبب و علت ساير علوم است و همچنين ظهور و تابناكى اين علم از ساير علوم شديدتر و قوىتر مىباشد .
[ چه بسا سؤال شود : اگر علم به ذات خداوند كه عين ذات اوست ، از همهء علوم روشنتر و آشكارتر است ، پس چرا ذات خداوند بر ما پوشيده مىباشد و ما كنه آن ذات را نمىتوانيم ادراك كنيم ؟ در پاسخ به اين سؤال مىگوييم : ] مخفى بودن خداوند بر ما از آن روست كه از يك طرف ، او در نهايت ظهور و درخشندگى است و از طرف ديگر فهم و بصيرت ما ضعيفتر از آن است كه چنان ظهورى را ادراك كند . [ همان گونه كه ديدهء سر توان نظر دوختن بر قرص خورشيد را ندارد ، ديدهء دل نيز توان درك و دريافت كُنه ذات بارى تعالى را ندارد . ] بنابراين ، جهت خفا و پوشيدگى خداوند دقيقاً همان جهت ظهور و درخشندگى اوست . « 1 »
هامش
( 1 ) . محقق سبزوارى در طليعهء منظومهء گران قدر خود آورده است :يا من هو اختفى لفرط نوره * الظاهر الباطن فى ظهوره
بنور وجهه استنار كل شىء * و عند نور وجهه سواه فىء« اى هويدايى كه از شدت نورانيت پنهانى و با همهء آشكارى از ديدگان نهانى . به فروغ وجود او هر ماهيتى روشن مىگردد و تمام موجودات سايهء آن فروغ اند »