مسبوق به عدم زمانى باشد ، بايد پيش از زمان ، زمان وجود داشته باشد و [ اين مستلزم اجتماع نقيضين است كه ] محال بودن آن ضرورى است .
[ توضيح اينكه : صاحبان اين نظريه ، زمان را مخلوق خداوند مىدانند و به ناچار بايد آن را حادث به شمار آورند . در حالى كه زمان را نمىتوان حادث دانست ، زيرا حادث بودن زمان بدين معناست كه زمانى بوده است كه زمان وجود نداشته و آنگاه به وجود آمد و اين نفى زمان همراه با اثبات آن مىباشد ، كه تناقض است . پس زمان در عين حال كه قديم است نه حادث ، مخلوق خداوند و فعل او مىباشد . ] « 1 »
[ 6 ] از مطالب گذشته همچنين فساد رأى كسانى كه گفتهاند : « قدرت فقط همراه با فعل حادث مىشود و پيش از صدور يك فعلْ قدرت بر آن فعل وجود ندارد » روشن مىشود .
دليل بطلان اين رأى آن است كه قدرت به عقيدهء ايشان همان صحت فعل و ترك است ؛ بنابراين ، اگر فاعل مدتى فعل را ترك كند و سپس آن را انجام دهد ، پيش از انجام فعل درحق او مىتوان گفت : فعل و ترك او از ممكن و صحيح مىباشد و اين همان قدرت است . افزون بر آنكه اين سخن ، اصل ديگرى را كه آنها پذيرفتهاند - و آن اينكه فعل متوقف بر قدرت است - نفى مىكند . زيرا معيت و تقارن قدرت و فعل ، با توقف داشتن فعل بر قدرت [ كه مستلزم تأخر فعل از قدرت است ] منافات دارد .
هامش
( 1 ) . ر . ك : فصل ششم از مرحلهء چهارم