و يقابله ما كان وجوده طاردا للعدم عن ماهيّة نفسه فحسب ، و هو الوجود لنفسه ؛ كالأنواع التامّة الجوهريّة ، كالإنسان ، و الفرس ، و غيرهما .
فتقرّر : أنّ الوجود في نفسه ينقسم إلى : ما وجوده لنفسه ، و : ما وجوده لغيره ؛ و ذلك هو المطلوب .
و يتبيّن بما مرّ أنّ وجود الأعراض من شؤون وجود الجواهر التي هي موضوعاتها ، و كذلك وجود الصور المنطبعة غير مباينة لوجود موادّها .
شرح
2 - صورتهاى نوعى منطبع در ماده : [ مانند صورت نباتى يا حيوانى ] زيرا اين صورتها يك نوع حصول براى مواد خودشان دارند و به سبب آن حصول نوعى از عدم را از آنها طرد مىكنند ، البته نه عدم ذات و ماهيت ماده را بلكه يك نقص جوهرى را كه ماده با طرد آن كامل مىشود . [ مثلا صورت نباتى وقتى در يك مادهء فاقد رشد و نموّ حلول مىكند ، به آن رشد و نمو مىدهد ، و آن را نامى مىسازد ، و به اين صورت آن ماده را كامل مىگرداند . ]
و مقصود از لغيره و وصفدهنده به غير بودن وجود شىء همين است [ كه وجود شىء به گونهاى باشد كه علاوه بر طرد عدم از ذات خودش ، يك نوع عدمى را نيز از غير خودش بر طرف سازد . ]
در برابر وجود لغيره وجودى است كه تنها طرد عدم از ماهيت خودش مىكند و وجود لنفسه نام دارد ، مانند انواع تامّ جوهرى ؛ چون انسان ، اسب و غير آن .
پس ثابت شد كه وجود فى نفسه بر دو قسم مىباشد : وجود لنفسه و وجود لغيره ، و اين همان نتيجهء موردنظر ماست .
از آنچه گذشت روشن مىشود كه وجود اعراض از شؤون وجود جوهرهائى است كه موضوع آن اعراض مىباشند . همچنين معلوم مىشود كه وجود صورتهاى منطبع در ماده ، مباين و جدا از وجود مادهاى كه اين صورتها در آن حلول مىكنند ، نيست .