من در مدينه ، كنار احجار الزَّيت « 1 » بودم كه سوارى بر شتر آمد و ايستاد و على عليه السلام را دشنام گفت .
مردم به ديدهء تحقير به وى نگاه كردند . در اين هنگام ، سعد بن ابى وقّاص آمد و گفت : خداوندا ! اگر اين مرد ، بندهء صالحت را دشنام گفته است ، خوارى وى را به مسلمانان نشان بده .
چيزى نگذشت كه شتر آن مرد ، رم كرد و وى افتاد و گردنش شكست .
عثمان بن ابى شيبه ، از عبد اللَّه بن موسى ، از فُطر بن خليفه ، از ابو عبد اللَّه جدلى روايت كرده است كه : به خانهء امّ سلمه - كه خدايش رحمت كند - وارد شدم . به من گفت : آيا پيامبر خدا در بين شما دشنام گفته مىشود و شما زنده هستيد ؟ !
گفتم : كجا چنين چيزى اتّفاق افتاده است ؟
گفت : آيا على و دوستدارانش دشنام گفته نمىشوند ؟
عبّاس بن بكّارِ ضَبّى روايت كرده است كه : ابو بكر هُذَلى ، از زُهْرى برايم نقل كرد كه : ابن عبّاس به معاويه گفت : آيا از بدگويى اين مرد ( على عليه السلام ) دست نمىكشى ؟
معاويه پاسخ داد : به اين كار ، همچنان ادامه خواهم داد تا كوچكترها با آن ، پرورش يابند و بزرگترها با آن ، پير گردند .
هنگامى كه عمر بن عبد العزيز به زمامدارى رسيد ، از بدگويى على عليه السلام دست كشيد ، تا جايى كه مردم گفتند : او سنّت را ترك كرده است !
از ابن مسعود ، روايت شده است كه : شما چگونه خواهيد بود ، آن هنگام كه فتنه شما را فراگيرد و كوچكترها با آن ، تربيت شوند و بزرگترها با آن ، پير گردند و مردم طبق آن ، عمل كنند و آن را سنّتْ تلقّى نمايند و هر گاه چيزى از آن فتنه تغيير كند ، گفته شود : سنّت ، تغيير يافته است ؟
ابو جعفر مىگويد : مىدانيد كه پارهاى از پادشاهان ، گاه از روى خواهشهاى نفس ، سخن يا روشى را برمىگزينند و مردم را به آن وا مىدارند ، به گونهاى كه غير آن
هامش
( 1 ) . احجار الزَّيت ، جايى است در مدينه كه در آن ، نماز باران مىخوانند ( معجم البلدان : ج 1 ص 109 ) .