تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گزيده دانش نامه امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
عَدىّ بن اوطات ، على عليه السلام را بر منبر ، دشنام گفت . حسن بصرى گريست و گفت : امروز ، مردى دشنام گفته شد كه در دنيا و آخرت ، برادر پيامبر خداست . عدىّ بن ثابت ، از اسماعيل بن ابراهيم روايت كرده است كه : من و ابراهيم بن يزيد براى نماز جمعه [ ، در مسجد كوفه ] نزديكِ درهاى بنى كِنده نشسته بوديم كه مغيره برخاست و به خواندن خطبه پرداخت . او خدا را حمد گفت و سپس هر چه خواست ، بيان كرد . آن گاه به [ دشنامگويى به ] على عليه السلام پرداخت . ابراهيم ، روى ران يا زانوى من زد و گفت : رو به من كن و با من حرف بزن ، كه ما در نماز جمعه نيستيم ( اين ، ديگر نماز جمعه نيست كه شرعاً استماع خطبهء آن ، ضرورى باشد ) . نمىشنوى اين مرد ، چه مىگويد ؟ عبد اللَّه بن عثمان ثَقَفى روايت كرد و گفت : ابن ابى يوسف گفت : عامر بن عبد اللَّه بن زبير به پسرش گفت : اى پسرم ! على را جز به نيكى ، ياد نكن ؛ چرا كه بنى اميّه هشتاد سال بر منبرهايشان وى را لعن كردند ؛ ولى در مقابل ، خداوند ، جز بر مقام وى نيفزود . دنيا هرگز چيزى را نساخته ، مگر آن كه برگشته و نابودش كرده است ؛ و دين ، هرگز چيزى را بنا نكرده است كه آن را نابود كند . عثمان بن سعيد ، روايت كرد و گفت : مطّلب بن زياد ، از ابو بكر بن عبد اللَّه اصفهانى براى ما نقل كرد كه : شخصى منسوب به بنى اميّه - كه به وى خالد بن عبد اللَّه مىگفتند - همواره على عليه السلام را دشنام مىگفت . روز جمعه كه شد ، او براى مردم ، سخنرانى كرد و گفت : سوگند به خدا ، پيامبر خدا ، در حالى كه مىدانست على كيست ، وى را به كار گرفت و اين به خاطر آن بود كه شوهر دخترش بود . سعيد بن مسيَّب كه در حال چرت زدن بود ، چشم‌هايش را گشود و گفت : واى بر شما ! اين خبيث ، چه گفت ؟ هم اكنون در رؤيا ديدم كه قبر پيامبر خدا شكافت و پيامبر خدا فرمود : « دروغ گفتى ، اى دشمن خدا ! » . قنّاد ، روايت كرده است : اسباط بن نصر همدانى ، از سُدّى برايمان حديث كرد كه :