راه مىپيمود و روزها پنهان مىشد تا به مدينه رسيد .
و چون خبر آمدن على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد ، فرمود : « على را برايم فرا بخوانيد » .
گفته شد : اى پيامبر خدا ! نمىتواند راه برود .
پس پيامبر صلى الله عليه و آله نزدش آمد و چون او را ديد ، در گردنش آويخت و از [ ديدن ] ورم پاهايش كه خون از آنها چكّه مىكرد ، دلش سوخت و گريست . پس آب دهانش را در دست خود انداخت و پاهاى على عليه السلام را مسح كرد و براى سلامتش دعا كرد . على عليه السلام تا زمان شهادتش از پاهايش ناراحتى نديد . « 1 »
هامش
( 1 ) . تاريخ دمشق : ج 42 ص 68 ح 8416 .