عبد الرحمان بن عوف ، على عليه السلام را مخاطب قرار مىدهد و مىگويد :
آيا با خداوند ، پيمان مىبندى كه چون زمام امور را بر گرفتى ، به كتاب خدا ، سيرهء پيامبر خدا و شيوهء دو شيخ ، عمل كنى ؟
امام عليه السلام مىگويد :
به كتاب خداوند و سيرهء پيامبر خدا ، در حدّ توان ، عمل مىكنم .
و چون از عثمان مىپرسد ، عثمان پاسخ مىدهد :
بر اساس قرآن ، سنّت پيامبر خدا و شيوهء دو شيخ ، عمل خواهم كرد .
عبد الرحمان ، سخن خود را با على عليه السلام تكرار مىكند . على عليه السلام سخن پيشين را تكرار مىكند . و اضافه مىكند : با كتاب خداوند و سنّت پيامبر نيازى به روش هيچ كس نيست تو كوشش دارى كه اين امر را از من دور سازى . « 1 »
بدين سان ، عبد الرحمان ، عثمان را به خلافت برمىگزيند و بر مسند قدرت مىنشاند و يك بار ديگر ، « حق » در مسلخ تزوير و فتنه ذبح مىشود .
براى تعميم و تكميل بحث ، نكاتى را مىآوريم :
1 . على عليه السلام به عبد الرحمان گفت :
به خدا سوگند ، خلافت را به عثمان نسپردى ، جز براى آن كه به تو باز گردانَد !
على عليه السلام بر اساس شناخت ژرف خود از احوال سياستبازان و غوغاسالاران ، چنين حقايقى را بر مَلا مىكرد ، و اى كاش در آن روز ، گوشهاى شنوايى مىبود ! شاهد اين سخن بلند مولا عليه السلام ، گزارشى است كه مورّخان آوردهاند كه :
چون بيمارى بر عثمانْ چيره گشت ، كاتبى را فرا خواند و گفت : « عهدى براى خلافت پس از من براى عبدالرحمان بنويس » و او نوشت . « 2 »
2 . چرا امام عليه السلام شرط عبد الرحمان را نپذيرفت ؟
سالها از رحلت پيامبر خدا مىگذشت . در اين سالها دگرسانىهاى بسيارى به
هامش
( 1 ) . تاريخ اليعقوبى : ج 2 ص 163 .
( 2 ) . تاريخ المدينة : ج 3 ص 1029 .