او به على عليه السلام گفت : شايد اين قوم ، خويشاوندى نسبى و سببىات را با پيامبر صلى الله عليه و آله و آنچه را خداوند از فقه و علم به تو داده است ، قدر بدانند . پس اگر اين حكومت را به عهده گرفتى ، در آن از خدا پروا كن .
سپس عثمان را فرا خواند و گفت : اى عثمان ! شايد اين قوم ، خويشاوندى سببىات با پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز سن و بزرگىات را قدر بدانند . اگر اين حكومت را به عهده گرفتى ، در آن از خدا پروا كن و فرزندان ابى مُعَيط را بر گردن مردم ، سوار مكن .
سپس گفت : صُهَيب را برايم فرا بخوانيد . صهيب ، فرا خوانده شد . [ به او ] گفت :
سه روز با مردم نماز بگزار . [ نيز ] بايد اين شش نفر در خانهاى ، خلوت كنند و چون بر مردى اتّفاق كردند ، هر كس را كه با آنها مخالفت كرد ، گردن بزنيد .
چون از نزد عمر بيرون رفتند ، عمر گفت : اگر حكومت را به مردى كه موى جلوى سرش ريخته ( يعنى على ) بسپارند ، آنان را به راه [ مستقيم ] مىبرد .
پسر عمر به او گفت : پس چه چيزْ تو را [ از معرّفى او ] باز مىدارد ؟
گفت : ناپسند مىدارم كه بار خلافت را در زندگى و مرگ به دوش گيرم . « 1 »
ج - معلوم بودن نتيجهء شورا پيش از مشورت
168 . تاريخ الطبرى : على عليه السلام به كسانى از بنى هاشم كه با او بودند ، فرمود : « اگر در ميان شما از قومتان ( قريش ) پيروى شود ، هيچ گاه امارت به شما نمىرسد » .
عبّاس ، او را ديد . [ على عليه السلام ] به او فرمود : « [ خلافت ] از ما گرفته شد ! » .
گفت : از كجا مىدانى ؟
فرمود : « عثمان در كنار من قرار داده شده است و [ عمر ] گفته است : با اكثريّت باشيد و اگر دو نفر به يك نفر و دو نفر ديگر به شخص ديگرى راضى شدند ، با دستهاى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف در آنهاست .
سعد با پسر عمويش عبد الرحمان ، مخالفت نمىكند و عبد الرحمان با عثمان ،
هامش
( 1 ) . الطبقات الكبرى : ج 3 ص 340 .