ديگرى حوالت مىشود ، آن است كه علم حضورى علت به معلول و نيز علم حضورى معلول به علت ، در واقع به علم علت به خودش باز مىگردد .
در علم حضورى علت به معلول ، علت در آن مرتبه كه مقوم وجود معلول است ، براى خودش در مرتبهء وجود مستقل و نفسىاش حضور دارد و از اين رو ، در علم حضورى علت به معلول ، معلومِ علت همان علت است ، لكن در مرتبهاى كه مقوم وجود معلول مىباشد . بنابراين ، علت خودش را تعقل مىكند ، در حالى كه وجودش در برگيرندهء وجود معلول مىباشد .
در علم حضورى معلول به علت نيز ، حضور وجود معلول براى علت بدين صورت است كه : علت براى مرتبهاى از خود ، كه مقوم معلول است ، حضور دارد و وجودش براى آن مىباشد . بنابراين ، علت ، در حالى كه در بردارندهء معلول است ، خودش براى خودش موجود مىباشد و خودش به خودش علم دارد و اين علم علت به خودش ، از آن جهت كه معلول بيرون از علت نيست و وجود علت احاطهء بر معلول دارد ، به معلول نسبت داده مىشود . « 1 »
هامش
( 1 ) . براى تفصيل بيشتر ر . ك : نهاية الحكمه ، ج 3 ، ص 59 - 64