مثلًا ذهن ابتدا خط را تصور مىكند و چون آن را با امورى چون سياهى ، علم ، گرما ، سرما و مانند آن مقايسه مىكند ، تفاوت آنها را در اين مىبيند كه خط ذاتاً قابل انقسام ( / كميت ) مىباشد ، اما آن اعراض قابل انقسام نيستند . آنگاه خط را با عدد مىسنجد و ملاحظه مىكند كه هر دو ذاتاً قابل انقسام مىباشند ، اما تفاوتى ميانشان هست و آن اينكه خط يك كميت متصل است ؛ يعنى ميان اجزاى فرضى آن حدّ مشترك وجود دارد ، بر خلاف عدد كه كميت منفصل است . در مرحلهء سوم خط را با زمان - كه آن هم يك كميت متصل است - مقايسه مىكند و تفاوت آنها را در اين مىبيند كه اجزاى زمان با هم در وجود جمع نمىشوند ، اما اجزاى خط با هم در وجود جمع مىشوند ( / قار الذات ) . و سرانجام خط را با سطح و جسم تعليمى - كه آنها نيز كم متصل قارالذاتاند - مىسنجد و تفاوت آنها را در اين مىبيند كه خط در يك بُعد امتداد دارد ، امّا سطح در دو بُعد و جسم تعليمى در سه بُعد . در نهايت مشتركات و مختصاتى را كه در اثر تحليل ماهيت خط و مقايسهء آن با ديگر ماهيات به دست آورده است ، جنس و فصل خط اعتبار مىكند و سپس اين اجناس و فصول را به شرط لا اعتبار كرده و با اين كار ، ماده و صورت عقلىِ خط در ذهن صورت مىبندد .
يك نكته
بايد توجه داشت كه مقصود مؤلف قدس سره از اين جمله كه : « ما به الاشتراك در اعراض عين مابه الامتياز است » آن است كه در ميان انواع گوناگون اعراض اساساً جزء ذاتى مشترك ( / مابه الاشتراك ) وجود ندارد و آنها به تمام ذات بسيط خود با يكديگر مباينند ؛ نه آنكه مانند وجود مابهالاشتراك و مابهالامتيازى داشته باشند و مابهالاشتراك آنها به همان مابهالامتياز باز گردد . چرا كه اين ويژگى تنها در جايى است كه اختلاف تشكيكى ميان دو شىء برقرار باشد و اين اختلاف تنها در حقيقت وجود راه دارد .