الأوّل ، انّه لو كان المتكلّم من قام به الكلام لكان الهواء الذي يقوم به الحرف و الصّوت متكلّما ، و هو باطل ، لانّ أهل اللغة لا يسمّون المتكلّم إلّا من فعل الكلام ، لا من قام به الكلام ، و لهذا كان الصّدى غير متكلّم . و قالوا : « تكلّم الجنّيّ على لسان المصروع » لاعتقادهم انّ الكلام المسموع من المصروع فاعله الجنّيّ .
الثاني ، انّ الكلام إمّا المعنى و قد بان بطلانه ، أو الحرف و الصّوت ، و لا يجوز قيامهما بذاته و إلّا لكان ذا حاسّة لتوقّف وجودهما على وجود آلتيهما ضرورة ؛ فيكون الباري تعالى ذا حاسّة ، و هو باطل .
شرح
دليل نخست : اگر متكلّم كسى باشد كه سخن به دو قائم است ، بايد هوايى كه حرف و صدا بدان قائم است متكلم باشد ، و اين باطل است ؛ زيرا نزد اهل لغت متكلم كسى است كه كلام را پديد مىآورد ، نه چيزى كه كلام قائم به اوست ، و لذا پژواك كنندهء « 1 » صدا را [ مانند كوه كه صدا را منعكس مىكند ] متكلّم نمىخوانند . و گفتهاند :
« جنّ « 2 » بر زبان مصروع « 3 » سخن گفت » ، چون مىپندارند فاعل سخنى كه از مصروع شنيده مىشود ، جنّ است .
دليل دوم : آن است كه كلام يا معناست ، كه بطلان آن روشن شد ، و يا حروف و صداست ، و اين دو نمىتوانند قائم به ذات الهى باشند ، و گرنه خداوند بايد عضو حاسه داشته باشد ، چون وجود حرف و صوت ، بالضروره ، متوقف بر وجود آلت آنها است [ مانند لب و زبان و دندان ] ، پس خداوند داراى حاسه خواهد بود ، و اين نادرست است .
هامش
( 1 ) . البته « صدى » در لغت بهمعناى پژواك و برگشت صداست ، نه پژواككننده و برگشتدهندهء صدا ، ولى ظاهرا دومى مقصود است .
( 2 ) . به خود جنّ نيز جنّى گفته مىشود چنانكه به منسوب و متعلّق به آن گفته مىشود .
( 3 ) . مصروع : غش كرده ، ديوان ، كمعقل .