تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب ميزان الحكمة ( فارسى ) — صفحة 1163

مساهمون:

ص١١٦٣
71 ) و لوط در يكى از شهرهاى آن كه بنا به تواريخ و تورات و برخى روايات ، شهر سدوم بود ، سكنا گزيد . مردم اين شهر و شهرهاى تابع آن - كه خداوند در قرآن آنها را مؤتفكات ناميده است - ( توبه : 70 ) بت مىپرستيدند و عمل زشت لواط را مرتكب مىشدند . اينان اولين قومى بودند كه اين عمل در ميانشان شيوع يافت ( اعراف : 80 ) به حدّى كه در انجمن‌ها و محافل خود آن را انجام مىدادند ، بدون اينكه آن را بد بدانند ( عنكبوت : 29 ) . اين عمل زشت همچنان در ميان اين مردم شيوع داشت تا به صورت يك سنّت قومى در آمد و عموم مردم بدان مبتلا شدند و زن‌ها را واگذاشتند و راه توالد و تناسل را بستند ( عنكبوت : 29 ) . در چنين شرايطى بود كه خداوند لوط را به سوى آنان فرستاد ( شعراء : 162 ) و او مردم را به پرهيز از خدا و كنار گذاشتن فحشا و بازگشت به راه فطرت فرا خواند و به‌آنها اعلام خطر كرد و [ از عاقبت ناگوار اين امر و عذاب خدا ] ترساندشان ، امّا جز بر عصيان و سركشى آنها نيفزود و تنها جوابشان اين بود كه گفتند : اگر راست مىگويى ، عذاب خدا را بر ما فرود آر . همچنين آن حضرت را به اخراج از شهرشان تهديد كردند و گفتند : « اى لوط ! اگر دست بر ندارى بيرونت خواهيم كرد » و « گفتند : خاندان لوط را از آبادى خود بيرون كنيد كه آنان مردمى در پى پاكىاند » . تا جايى كه طغيان و نافرمانى در جانشان نشست و سزاوار عذاب شدند . در اين هنگام ، خداوند مأمورانى از فرشتگان گرامى خود را براى هلاك كردن آنها فرستاد . . . فرشتگان سپس به صورت پسركانى نورسته پيش لوط رفتند و به عنوان ميهمان بر او وارد شدند . اين جريان بر لوط گران آمد و از كار آنان درمانده شد ؛ چون مىدانست كه قومش به زودى متعرض آنان خواهند شد و هرگز از آنان دست بر نخواهند داشت . چندى نگذشت كه مردم جريان را شنيدند و با شتاب و خوشحالى به‌سوى لوط آمدند و به خانه‌اش هجوم بردند . لوط عليه السلام از خانه‌اش بيرون آمد و تا جايى كه توانست نصيحتشان كرد و سعى نمود غيرت و مردانگى آنها را برانگيزد و حتى دختران خود را به آنان پيشنهاد كرد و فرمود : اى قوم من ! اينان دختران منند ، آنان براى شما پاكيزه‌ترند . پس از خدا بترسيد و مرا در باب ميهمانانم رسوا مكنيد . سپس فرياد كمك سر داد و فرمود : آيا در ميان شما آدم فهميده‌اى پيدا نمىشود ؟ امّا مردم جواب دادند كه به دختران او نيازى ندارند و به هيچ وجه دست از سر ميهمانانش برنخواهند داشت . بالاخره لوط نوميد شد و گفت : « كاش در برابر شما قدرتى داشتم يا به تكيه‌گاهى استوار پناه مىجستم » . . . در اين هنگام فرشتگان گفتند : اى لوط ! ما فرستادگان پروردگار تو هستيم . خاطر آسوده دار كه اين قوم هرگز به تو دست نيابند . سپس نور چشم مردم را گرفتند و جماعت كورمال كورمال پراكنده شدند ( قمر : 37 ) . هنگام طلوع آفتاب ، صيحه قوم لوط را فرا گرفت و خداوند سنگ‌هايى از گل كه نزد پروردگارت نشان‌دار بود ، برايشان فرو باراند و شهرهايشان را بر سرشان واژگون‌ساخت و آنها را زير و رو كرد و همهء مؤمنانى را كه در شهر بودند نجات داد و در آنجا جز يك خانه از مسلمانان يعنى همان خانهء لوط را نيافت و در آن سرزمين براى كسانى كه از عذاب دردناك مىترسند ، نشانه‌اى بر جاى گذاشت ( ذاريات : 37 و آياتى ديگر ) .

1699 - يعقوب و يوسف عليهما السلام

قرآن : « و ابراهيم و يعقوب ، پسران خود را به همان [ آيين ] سفارش كردند [ و هر دو در وصيّتشان چنين گفتند : ] اى پسران