پس مىگويى ( بصّرنى زيد بكذا ) زيد مرا چنين ديد . پس هر گاه باء كه حرف جرّ است از كذا حذف شود مىگويى : بصّرنى زيد كذا . مرا زيد چنين ديد پس هر گاه فعل را براى مفعول به بنا كردى و حرف جرّ را حذف كردى گويى بصّرت زيدا . پس بنا بر اين قول خدا . يبصّرونهم . پس هر گاه ديدند ايشان را محتاج به تعريف حال دوست از دوست نشوند . فقط جمع شده .
پس گفته شده يبصرونهم براى اينكه حميم گر چه در لفظ مفرد است پس مقصود به آن كثرت و جمع است . دلالت كند تو را بر اين قول خدا . فما لنا من شافعين و لا صديق حميم . پس نيست براى ما شفيعانى و نه دوست صادقى .
و كسى كه قرائت كرده . و لا يسأل حميم حميما . پس مقصود اينست :
نمىپرسد دوستى از دوستش در اين روز بعلّت اينكه غافل مىشود از دوست خود و مشغول به خود مىشود چنان كه فرمود :
يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ
. روزى كه برادر از برادر فرار مىكند تا آنجا كه فرمود :
لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ
. براى هر يك از ايشان در آن روز يك نحو گرفتاريست كه آن را بىنياز از ديگران مىكند .
لغت :
المعارج : مواضع عروج و آن بالا رفتن از مرتبه بعد از مرتبهء ديگر است . و از آنست اعرج براى بلند كردن يك پاى از ديگرى .
المهل : زجاج گويد آن جرم و كثافت روغن زيتونست . و بعضى گفتهاند : آن مس آب شده است و حمل كردن بملايمت و نرمى از امهله ، امهال مىباشد .