مدّت زيادى خدا را عبادت كرد ، و مستجاب الدعوه شد بيماران و ديوانگان را نزد او ميآوردند ، پس بدست او شفا يافته و خوب ميشدند تا اينكه زنى از اشراف را كه ديوانه شده بود برادرانش نزد او آوردند ، پس نزد او گذارده و رفتند ، پس شيطان مرتّبا او را وسوسه كرده و زن را براى او آرايش و زينت ميداد تا آنكه عابد با او آميزش كرد ، پس زن حامله شد و چون حملش ظاهر شد او را كشت و دفن كرد و چون اين كار را كرد شيطان پيش يكى از برادرانش رفت و جريان را كاملا توضيح داد و گفت : كه او را در فلان جا دفن كرده ، پس بيك يك از برادرانش خبر داد ، پس مردى برادرش را ديده و بگفت به خدا قسم شخصى خبرى براى من آورده كه بيان او براى من بزرگ است ، پس اين به آن بگو تا كم كم به گوش سلطان رسيد پس پادشاه و مردم آمدند و او را از صومعه و ديرش پائين آورده و بازپرسى كردند پس اقرار كرد نزد ايشان جنايتى را كه كرده بود پس سلطان فرمان داد تا او را بدار زدند پس چون بالاى چوبهء دار رفت شيطان براى او مجسّم شده و گفت من بودم كه تو را به اين مهلكه و بدبختى و رسوايى انداختم پس آيا مرا اطاعت ميكنى در آنچه كه ميگويم به تو تا تو را از - هلاكت نجات دهم گفت :
آرى ، گفت : مرا يك بار سجده كن ، گفت : چگونه سجده كنم كه من بالاى چوبهء دارم ، گفت : من باشارهام قبول دارم ، پس با ايماء و اشاره سجده كرد و كفر به خدا ورزيد و كشته شد ، پس آن قول اوست :
( كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ )
.
( فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ )
پس چون كفر ورزيد شيطان گفت : من بيزارم از تو ، خدا اين مثل و قصّه را براى بنى النضير زد ، هنگامى كه مغرور بگفته