( ذلِكَ )
اين صدقه دادن قبل از مناجات و راز گويى با پيامبر ( ص ) بود .
( خَيْرٌ لَكُمْ )
بهتر است براى شما براى آنكه در آن اداء واجب و تحصيل ثواب است
( وَ أَطْهَرُ )
يعنى مؤثّرتر است براى شما باجتناب و دورى كردن از گناهان و ترك آن و پاكتر است براى شما پاكيزه ميشويد بسبب اين صدقه دادن و راز گفتن چنانچه طهارت مقدّم بر نماز شده است .
( فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا )
پس اگر نيافتيد چيزى كه آن را تصدّق دهيد
( فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ )
پس بدرستى كه خدا آمرزنده است ميپوشاند بر شما ترك صدقه را
( رَحِيمٌ )
ترحم مىكند بر شما و انعام مىكند شما را سپس فرمود : براى نسخ اين حكم :
( أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ )
يعنى آيا ترسيديد از
هامش
( فرمود : چون كار ابى بكر و بيعت مردم با او تمام شد و مردم نسبت بعلى ابن ابى طالب عليه السلام بيوفايى كرده و حضرت را خانهنشين كردند همواره ابو بكر به آن حضرت اظهار نشاط و خوش رويى ميكرد ولى آن حضرت گرفته و ناراحت بود ، پس اين بر ابو بكر گران آمد و خواست تا او را ديده خلافت را از خود بيرون آورده و عذر خواهى كند كه مردم بر من اجتماع كرده و منصب و پست خلافت را بر گردنم گذارده و امر امّت را واگذار به من نمودند و حال آنكه من رغبت به آن ندارم بلكه بى ميل به آن بودم ، پس ناگهان بر آن حضرت وارد شده و تقاضاى خلوت و مذاكره محرمانه نمود و گفت قسم به خدا ، اى ابو الحسن اين كار به توطئه من و رغبت و ميل من نبوده و من نسبت به آن حريص نيستم و اعتمادى بخودم در آنچه مورد نياز مردم است ندارم و من نيروى مالى و فاميل زياد هم ندارم و كسى هم جز من اهليّت اين كار را ندارد ، پس چيست كه شما در دلتان خاطره اى از من داريد و اظهار كراهت ميكنيد در اينكه من خليفه شدهام و بديده بد به من نگاه ميكنيد پس على عليه السلام به او فرمود :
پس چى تو را بر آن داشت كه اين بارگران را بردارى اگر ميلى به آن ندارى ، و حريص بر آن نيستى و اعتمادى بخودت در قيام به آن و نيازمنديهاى