البته صفيه كه عروس كنانه بن ربيع بن ابى الحقيق بود شب قبل در خواب مشاهده مىكند كه ماه آمد و در دامنش قرار گرفت ، و خواب خودش را براى شوهرش بيان مىكند ، شوهرش ميگويد : اين خواب تو هيچ معنايى ندارد مگر آنكه تو آرزوى همسرى پادشاه حجاز محمد را دارى و يك سيلى بيخ گوش او مينوازد كه در اثر آن چشم صفيه كبود مىشود ، و هنگامى كه او را خدمت پيامبر ( ص ) مىآورند هنوز اثر آن سيلى از بين نرفته است ، حضرت از صفيه ميپرسد اين كبودى در اثر چيست ؟ صفيه نيز جريان خواب خود و سيلى خوردنش را تشريح مىكند .
چيزى نگذشت كه ابن ابى الحقيق خدمت پيامبر ( ص ) فرستاد كه پياده شود تا با همديگر در مورد جنگ مذاكره كنند حضرت اجابت فرمود و پياده شد و با رسول خدا ( ص ) قرار گذاشتند كه تمام افرادى كه در قلعهء او هستند از نظر جانى در امان باشند ، و كسى متعرض زن و فرزندان آنان نشود ، و آنان هم بدون اموال و اثاثيه دست زن و بچههاى خود را گرفته از خيبر خارج شوند ، و كليهء اموال و زمينها و باغها و كشتزارها همگى در اختيار حضرت محمد ( ص ) باشد و تنها آنان حق داشته باشند يك دست لباس بتن كنند و بيرون روند ، حضرت نيز فرمود اگر چيزى از اموالتان را از ما كتمان كنيد از امان خدا و رسول بىبهره خواهيد بود ، و بر اين اساس مصالحه نمودند .
هنگامى كه ساكنان قلعهء فدك از اين صلحنامه با خبر شدند خدمت پيامبر ( ص ) قاصد فرستادند و از حضرت خواستند كه به آنان هم تأمين جانى دهد و در مقابل كليهء اموالشان و املاكشان را بگذارند و كوچ كنند ، حضرت درخواست آنان را نيز عملى فرمود .
و از جمله كسانى كه در اين مذاكرات بين حضرت و يهوديان رفت و آمد ميكرد محيصة بن مسعود فردى از بنى حارثه بود ، پس از آنكه اهل خيبر نيز به همين
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 152
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص١٥٢