آمدند ، او در قضاوت عجله كرد ، در حالى كه بر او واجب بود قبلا ، ادعاى هر يك از دو خصم را دربارهء ديگرى پرسيده و بشنود و به نفع يكى ، پيش از استماع دعواى دومى قضاوت نكند تا اصل دعوى ثابت گردد ، و اين كه داود در اين هنگام شتاب در قضاوت كرده به اين جهت بود كه از وارد شدن نابهنگام آن دو خصم به وحشت افتاد و بىتوجه شده بود .
داستانى ناپسند دربارهء « داود » ( ع )
دربارهء حضرت « داود » ( ع ) قصهاى را نقل كردهاند كه ناپسند بوده و موافق با مقام نبوت نمىباشد و اكنون آن را نقل مىكنيم :
حضرت « داود » بسيار نماز مىخواند و مىگفت خدايا ! تو ابراهيم را بر من فضيلت دادى و او را به عنوان خليل انتخاب كردى و موسى را بر من فضيلت دادى و او را ( كليم ) گردانيدى ! خداوند فرمود : اى داود ! ما ايشان را آزمايش كرديم و به اين مقام رسانيديم ولى تو را به مانند آنان آزمايش نكرديم ، اگر بخواهى تو را هم امتحان مىكنيم ؟
داود گفت : آرى مرا هم امتحان كن ، پس روزى كه او در محرابش بود كبوترى به چشمش خورد و خواست او را بگيرد ، كبوتر به پنجرهء پرستشگاه پريد و داود به دنبال آن به پنجره درآمد در اين هنگام چشمش به زن « اوريا » افتاد كه او خود را مىشست ، پس دل به او بست و تصميم گرفت با او ازدواج كند . در يكى از جنگها دستور داد كه « اوريا » در پيشاپيش جبهه جلوتر از « تابوت سكينه » مشغول مبارزه شود ، « اوريا » نيز چنين كرد و كشته شد ، و چون عدهء وى تمام شد با همسر او ازدواج كرد و « سليمان » از او زاده شد ، روزگار به كام داود مىگذشت تا روزى كه در محراب خود مشغول عبادت بود ، دو مرد را مشاهده كرد و از آنان هراسيد ، آن دو به وى گفتند نترس ما دو