( 40 )
و از سخنان آن حضرت است چون سخن خوارج را شنيد كه مىگفتند « لا حكم إلَّا للَّه » فرمود :
سخنى است حقّ كه بدان باطلى را خواهند . آرى حكم ، جز از آن خدا نيست ، ليكن اينان گويند فرمانروايى را ، جز خدا روا نيست ، حالى كه مردم را حاكمى بايد نيكو كردار يا تبهكار ، تا در حكومت او مرد با ايمان كار خويش كند ، و كافر بهرهء خود برد ، تا آن گاه كه وعدهء حقّ سر رسد و مدت هر دو در رسد . در سايهء حكومت او مال ديوانى را فراهم آورند با دشمنان پيكار كنند ، و راهها را ايمن سازند ، و به نيروى او حقّ ناتوان را از توانا بستانند ، تا نيكو كردار روز به آسودگى به شب رساند ، و از گزند تبه كار در امان ماند . [ و در روايت ديگرى است كه چون سخن آنان را در بارهء حكميّت شنيد فرمود : ] انتظار حكم خدا را در بارهء شما مىدارم ، [ و فرمود : ] امّا حكومتى كه بر پايهء كردار نيك باشد ، پرهيزگار در آن كار خود كند ، و در حكومتى كه بر اساس تبهكارى است ، بد كردار بهرهء خويش برد تا آن گاه اجلش سر رسد و مرگش در رسد .
( 41 )
و از خطبههاى آن حضرت است
مردم ! - همانا وفا همزاد راستى است ، و هيچ سپرى چون وفا بازدارندهء - گزند - نيست . و بىوفايى نكند ، آن كه مىداند او را چگونه بازگشتگاهى است . ما در روزگارى بسر مىبريم كه بيشتر مردم آن بىوفايى را زيركى دانند ، و نادانان آن مردم را گربز و چارهانديش خوانند . خداشان كيفر دهد ! چرا چنين مىپندارند ؟ گاه بود كه مرد آزموده و دانا از چارهء كار آگاه است ، امّا فرمان خدا وى را مانع راه است . پس دانسته و توانا بر كار ، چاره را واگذارد تا آن كه پرواى دين ندارد ، فرصت شمارد و سود آن را بردارد .