تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
نوك خامه به رنگ بابونهء نيك سپيد ، نمايان است و آن سپيدى در رنگ سياهى كه بدانجاست درخشان است . و كمتر رنگى است كه طاوس را نصيبى از آن نه در پيكر است ، و رنگ او در رخشندگى و درخشندگى و آبدارى از آن رنگها برتر است . پس او با آن - نقشهاى آگنده - چون گلزارى است با گلهاى پراكنده ، نه باران بهارىاش پروريده ، و نه آفتاب گرم تابستان را به خود ديده ، و گاه پر خويش را بريزاند ، و خود را برهنه گرداند . پرهايش پياپى بيفتد و پشت هم برويد . پرها چنان ريزد از ناى استخوان كه برگها از شاخه‌هاى درختان . پس پرها به هم پيوندد رويان ، و بازگردد به هيئتى كه بود پيش از آن . نه رنگى با رنگ پيشين مخالف بود ، و نه در غير جاى خود جايگزين شود . و اگر پرى از پرهاى ناى استخوان او را نيك بنگرى ، تو را رنگى سرخ گلگون نمايد ، و گاه به رنگ سبز زبرجدى ، و گاه به رنگ زرناب در آيد . پس انديشه‌هاى ژرف نگر ، - اين زيبايى - را وصف كردن چگونه تواند ، يا خردهاى نهاده در طبيعت بشر آن را چسان داند ، يا گفتار بندگان از چه راه آن را در رشتهء وصف كشاند ، و كمترين اندام او را ، وهمها از شناختنش درمانده است ، و زبانها از ستودنش در كام مانده ، پس پاك است خدايى كه خردها را مقهور داشته ، از ستودن آفريده‌اى كه آشكارايش برابر ديده‌ها بداشته ، چنان كه چشمها آن را ببيند در اندازه‌اى معيّن و پديدار ، - با اندام - به هم تركيب شده ، و رنگهاى با يكديگر سازوار ، و زبانها ستودن آن چنان كه شايد نتواند ، و در بيان وصفش درماند . پاك است آن كه در اندام مورچه و مگس خرد ، پاها پديد آورد و جانداران بزرگتر از آنها را خلق كرد ، از ماهيان - دريا - و پيلان - صحرا - ، و بر خود لازم شمرد كه آنچه روان در آن دمانيده در هم نريزاند و بر جاى ماند جز كه مرگ را موعد او نهاد ، و نيستى را پايانش قرار داد . از اين خطبه است در صفت بهشت : و اگر به ديدهء دل بنگرى بدانچه از بهشت برايت ستايند ، دل بركنى از آنچه در دنياست ، هرچند بديع و زيباست ، از خواهشهاى نفسانى ، و خوشيهاى