تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
مركبى كه به منزلشان رساند . شنيده‌ايد دنيا خود را فداى آنان كرده باشد ، يا به گونه‌اى يارىشان داده ، يا با آنان به نيكى به سر برده ؟ نه چنين است كه سختى آن بدانها چنان رسيد كه پوست و گوشتشان را دريد . با سختيها ، سستشان كرد ، و با مصيبتها ، خوارشان نمود ، و بينىشان را به خاك ماليد ، و زير پايشان سود ، و دشواريهاى زمانه را بر آنچه با آنان كرد ، افزود . ديديد چگونه آن را كه برابرش فروتنى كرد ، و بر خويشتنش گزيد و روى به دو آورد ، نشناخت ، و با او نساخت تا آنكه بار بستند و براى هميشه از آن گسستند . آيا جز گرسنگى توشه‌اى همراهشان كرد ؟ يا جز در سختىشان فرود آورد ؟ يا روشنى آن برايشان جز تاريكى بود ؟ يا جز پشيمانى چيزى بدرقهء راهشان نمود ؟ پس چنين دنيايى را مىگزينيد ؟ يا بدان اطمينان مىكنيد ؟ يا آزمند آن مىشويد ؟ بد خانه‌اى است براى كسى كه بدان گمان بد نيارد ، يا در آن خود را از بيم وى ايمن شمارد . پس بدانيد - و شما مىدانيد - كه آن را خواهيد واگذاشت ، و از آن رخت خواهيد برداشت ، و پند گيريد در آن از آنان كه گفتند : « از ما نيرومندتر كيست ؟ » بر دوشها - به گورهاشان بردند ، بىآنكه سوارشان خوانند ، و در قبرهاشان فرود آوردند و مهمانشان ندانند . از پهنهء زمين ، براى آنان گورها ساختند ، و از خاك كفنها پرداختند ، و از استخوان پوسيده‌ها همسايگان . همسايگانى بىزبان . نه خواننده را پاسخ دهند ، نه ستمى را بازدارند ، و نه به نوحه‌گرى توجّهى دارند . اگر باران بر آنان ببارد شادمان نگردند ، و اگر خشكسالى بود ، نوميد نباشند . فراهمند و يكان يكان ، همسايه‌هايند و دوران . به هم نزديكند ، و هم را نمىبينند . كنار همند و از هم كناره مىگيرند . بردبارانى كينه‌هاشان رفته ، بىخبرانى ، حسدهاشان مرده ، نه از ايشان بيم آزارى و نه از آنان اميد يارى . روى زمين را هشتند و در دل آن نهفتند . فراخى را نهادند و در تنگناى خفتند . به جاى زندگى با كسان ، غربت را گزيدند ، و به جاى روشنايى در تاريكى خزيدند . چنان كه در آن آمدند ، آن را ترك گفتند ، نه پاى افزار در پا ، و نه بر تن قبا . با كردار خود از آن رخت