تخطي إلى المحتوى الرئيسي

برنامه سعادت ( كشف المحجة لثمرة المهجة ) ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
در اين حال بمقابله و مبارزهء با ايشان قيام نمودم ، و بجهاد با ايشان پرداختم ، پس چون سلاح جنگ ايشان را فرو گرفت ، و الم جراحت را چشيدند قرآنها را بر نيزه‌ها بلند كردند و شما را بسوى آن دعوت نمودند ، و من شما را خبر دادم كه آنان اهل دين و قرآن نيستند ، و از راه كيد و خدعه اين قرآنها را بلند كرده‌اند ، پس در قتال و جنگ با ايشان استوار باشيد ، و شما گفتيد : از آنان قبول كن و دست از ايشان بازدار ؛ كه اگر آنچه در قرآن است قبول كردند و بر حقى كه ما بر آن هستيم اجتماع نموده و موافقت نمودند از آنان قبول كرده و از ايشان دست باز داريم ( و الا مجددا بر خلاف آنان قيام نموده و با آنان بجنگيم و آنان را از پاى درآوريم ) پس ميان شما و ايشان صلح شد بر دو نفر كه در اين كار حكم باشند ، و آنچه را قرآن زنده كرده است زنده نمايند و آنچه را قرآن ميرانده است بميرانند ، پس انديشه و رأى آن دو نفر مختلف شد ، و حكم هر يك بر خلاف ديگرى واقع شد ، و آنچه در قرآن است بدور انداختند ، و با اينكه خود اهل قرآن بودند با آن مخالفت ورزيدند . پس از آن گروهى ، از ما كناره‌گيرى نمودند ، و ما هم متعرض آنان نشديم ، و تا ما را ترك كرده آنان را واگذاشتيم ، تا اينكه در اطراف بفساد و خون‌ريزى پرداختند ، و از جمله كسانى كه بقتل رساندند اهل حيره از قبيلهء بنى اسد بودند ، و خباب « 1 » و پسر و ام ولد او را ، و حارث بن مره عبدى را كشتند ، پس رسولى بسوى ايشان فرستادم : كه كشندگان برادران ما را بما بسپاريد ، جواب دادند كه : ما همه كشندگان آنان هستيم ، پس از آن
هامش
( 1 ) عبد اللَّه بن خباب عامل امير الحسن عليه السلام بود كه خوارج در بين راه به او برخوردند در حالتى كه بر درازگوشى سوار بود و قرآنى حمايل داشت ، و زوجهء او كه حامله بود با او همراه بود ، به او گفتند : اين قرآن كه به گردن آويخته‌اى ما را امر بقتل تو مينمايد ، عبد اللَّه گفت : زنده كنيد آنچه را قرآن زنده كند و بميرانيد آنچه را قرآن بميراند ، و پس از مكالماتى او را در كنار نهرى سر بريدند و خونش در نهر ريخت لكن با آب نهر مخلوط نشد و مثل ريسمانى بر روى آب همى رفت ، پس از آن آن زن حامله را كه نگران كردار ايشان بود شكم دريدند و طفل او را از شكمش برآوردند ، و عجب اينكه در آن نزديكى نخلستانى از مرد نصرانى بود ، رطبى از نخلى بر زمين افتاده بود يكنفر از خوارج برداشته و در دهان گذاشت ، ديگران بر وى بانگ زدند كه حرام است ، آن مرد برعايت ورع آن رطب را انداخت ، مرد نصرانى كه بالاى نخل بود ندا در داد كه هر چند بخواهيد رطب بخوريد ، گفتند نخوريم مگر اينكه بهاى آن را بدهيم ، مرد نصرانى گفت : امر شما عجيب است ابن خبا را با زن و فرزند بكشيد و با اجازه صاحب نخل رطب نخوريد .
برنامه سعادت ( كشف المحجة لثمرة المهجة ) ( فارسى ) — صفحة 246 | السيد ابن طاووس / سيد محمد باقر شهيدى