بلند كرده بود به يكى از غلامانش دستور داد دست راست راهب را و آنچه را كه ميان انگشتانش بود ، بگيرد . غلام فرمان امام را اطاعت كرد و از بين انگشتان او استخوان سياهى را در آورد . امام عسكرى استخوان را در دست گرفت و فرمود : اينك دعا كن و باران بخواه . راهب دعا كرد ، امّا ابرهايى كه آسمان را گرفته بودند كنار رفتند و خورشيد پيدا شد ! !
خليفه پرسيد : ابو محمّد ! اين استخوان چيست ؟ امام عليه السلام فرمود : اين مرد از كنار قبر يكى از پيامبران گذر كرده و اين استخوان را برداشته است . و هيچ گاه استخوان پيامبرى را آشكار نسازند جز آنكه آسمان باريدن گيرد . « 1 »
10 - ابو يوسف شاعر متوكّل معروف به شاعر قصير يعنى شاعر كوتاه قد .
روايت كرده است كه پسرى برايم زاده شد و تنگدست بودم . به عدّهاى يادداشتى نوشتم و از آنها كمك خواستم . با نا اميدى بازگشتم به گرد خانهء امام حسن عليه السلام يك دور چرخ زدم و به طرف در رفتم كه ناگهان ابو حمزه كه كيسهاى سياه در دست داشت بيرون آمد . درون كيسه چهار صد درهم بود . او گفت :
سرورم مىگويد : اين مبلغ را براى نوزادت خرج كن كه خداوند در او براى تو بركت قرار دهد . « 2 »
11 - ابو هاشم گويد : يكى از دوستان امام عليه السلام نامهاى به او نوشت و از او خواست دعايى به وى تعليم دهد . امام به او نوشت : اين دعا را بخوان :
« يا أَسْمَعَ السَّامِعينَ ، وَيا أَبْصَرَ الْمُبْصِرينَ ، وَيا عِزَّ النَّاظِرينَ ، وَيا أَسْرَعَ الْحاسِبينَ ، وَيا أَرْحَمَ الرَّاحِمينَ ، وَيا أَحْكَمَ الْحاكِمينَ ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَاوْسِعْ لى فى رِزْقى وَمُدَّ فى عُمْرى ، وَامْنُنْ عَلَىَّ بِرَحْمَتِكِ ، وَاجْعَلْنى مِمَّنْ
هامش
( 1 ) - سيرة الائمة الاثنى عشر ، ص 271 .
( 2 ) - همان مأخذ ، ص 294 .