حال ديدار كنم .
چون از محضر آن امام بيرون آمديم غلامش نزد ما آمد و كيسهاى به پدرم داد و گفت : اين 500 درهم است ! دويست درهم براى خريد لباس و دويست درهم براى خريد آرد و صد درهم براى هزينه . آنگاه كيسهاى ديگر در آورد و به من داد و گفت : اين سيصد درهم است ! صد درهم براى خريد يك مركوب و صد درهم براى خريد لباس و صد درهم براى هزينه ، ولى به ناحيهء جبل نرو بلكه به طرف سورا ( جايى در اطراف بغداد ) حركت كن . « 1 »
9 - در روايتى از على بن حسن بن سابور روايت شده است كه گفت : در زمان حيات امام حسن عسكرى عليه السلام در سامراء خشكسالى روى داد . . . خليفه به دربان و مردم مملكت خود دستور داد براى خواندن نمازِ باران از شهر بيرون روند . سه روز پياپى رفتند و هر چه دعا كردند باران نباريد .
در چهارمين روز ، بزرگ مسيحيان ( جاثليق ) وراهبان وتعدادى از مسيحيان در اين مراسم شركت كردند . در ميان آنها راهبى بود كه هرگاه دست خويش را به سوى آسمان بالا مىبرد ، باران باريدن مىگرفت ، مردم از كار او در دين خود به شكّ افتادند و شگفت زده شدند و به دين نصارى گراييدند .
خليفه كسى را به سراغ امام عسكرى عليه السلام كه در زندان بود فرستاد . او را از زندان نزد خليفه آوردند . خليفه گفت : امّت جدّت را درياب كه هلاك شدند .
امام فرمود : به خواست خداى تعالى فردا به صحرا خواهم رفت و شكّ و ترديد را بر طرف خواهم كرد .
روز پنجم كه رئيس نصارى و راهبان بيرون آمدند ، حضرت با عدّهاى از ياران بيرون رفت . همين كه نگاهش به راهب افتاد كه دست خود را به سوى آسمان
هامش
( 1 ) - سيرة الائمة الاثنى عشر ، ص 274 .