به وى مىرسد كه عيش او را مكدّر مىسازد . سفره گسترده شد ، جعفر گفت بعد از اين ديگر خبرى نيست و گفتهء امام هادى عليه السلام نا درست از آب در آمد .
به خدا آن مرد دستش را شُست و به طرف غذا دراز كرد كه غلامش گريان از در وارد شد و گفت : خود را به مادرت برسان كه از بام به پايين افتاد و در شرف مرگ است . جعفر گفت : به خدا ديگر عقيدهء واقفيان را نمىپذيرم و به امامت اين بزرگوار معتقد مىشوم . « 1 »
آخرين كرامتى كه از آنحضرت نقل مىكنيم ، كرامتى است كه راويان پيرامون ( تپهء تو برهها ) نقل كردهاند . ماجرا از اين قرار بود كه متوكّل كوشيد با اتكا بر نيروى انتظامى خويش مخالفان خود را به هراس اندازد . از اين رو به هر يك از افراد لشگر خود كه شمارشان به 90 هزار تن مىرسيد و همه از تركهاى ساكن سامرّاء بودند ، دستور داد كه خورجين اسب خويش را از خاك سرخ پر كنند و در صحراى وسيعى ، آنها را روى هم بريزند .
سپاهيان به فرمان متوكّل عمل كردند . چون چنين كردند ، مثل كوهى بزرگ شد ، متوكّل بر فراز تپه رفت و امام هادى را فرا خواند و گفت : شما را خواستم كه لشكر مرا تماشا كنى او دستور داده بود همه لباسهاى خاصّى به نام تجفاف ( كه لباس جنگ بوده ) بپوشند و سلاح برگيرند و با كاملترين لوازم و عظيم ترين هيأت آماده شده بودند . غرض متوكّل اين بود كه قيام كنندگان را تهديد كند و بيشتر از ناحيهء امام هادى نگران بود كه مبادا برخى از كسانش را به قيام فرمان دهد . حضرت هادى به متوكّل فرمود :
آيا مىخواهى من هم سپاه خود را بر تو عرضه دارم ؟ متوكّل پاسخ داد :
آرى . امام دعايى كرد ، ناگهان ميان آسمان و زمين از خاور تا باختر از فرشتگان مسلّح پر شد . خليفه از ديدن اين منظره از حال رفت چون به هوش آمد حضرت به او فرمود : ما در امور دنيوى با شما نمىستيزيم زيرا به كار آخرت مشغوليم
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 183 .