تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 858

مساهمون:

ص٨٥٨
در محرم سال 220 هجرى كه معتصم امام جواد عليه السلام را به عراق فرا خواند ، آن‌حضرت فرزند خويش را در دامانش نشاند و از او پرسيد : دوست دارى از سوغات عراق چه چيزى به تو هديه كنم ؟ فرزندش پاسخ داد : شمشيرى كه گويى شعلهء آتش است . « 1 » امّا او نه آن شمشير را ديد و نه پدرش را كه او هرگز از اين سفر باز نگشت . شايد در روز 29 ذى قعده سال 220 هجرى ، زمانى كه هشت سال بيشتر از عمر او نمىگذشت ، وقتى خانواده‌اش او را هراسان ديدند و از او پرسيدند : تو را چه مىشود ؟ گفت : به خدا پدرم در اين لحظه از دنيا رفت . به او گفتند : چنين مگو . امّا او پاسخ داد : به خدا اين چنين است كه مىگويم . آن روز را يادداشت كردند ، و همان بود كه اين كودك گفته بود . « 2 » وصيت پدرش در مورد جانشينى او قبلًا به سران طائفه شيعه رسيده بود . از اين رو پس از مرگ آن‌حضرت همه اجتماع كردند و امامت را به دو سپردند . ( در اين باره در فصل نخست به تفصيل سخن گفتيم ) . در باقى دوران خلافت معتصم و نيز دوران خلافت واثق در همان شهر پدر خويش اقامت كرد . آوازهء نيكى او در همه جا پيچيده بود . چون متوكّل به خلافت نشست ترسيد كه مبادا امام عليه السلام بر ضدّ او دست به كار قيام و شورش شود از اين رو وى را به سوى خود طلبيد تا هم از نزديك او را تحت نظر داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشار وارد كند . به نظر مىرسد كه متوكّل پس از آنكه نامه‌هاى پى در پى از حجاز مبنى بر آنكه اهالى مكّه و مدينه به آن‌حضرت گرايش دارند دريافت كرد ، خواستار آمدن آن‌حضرت به نزد خود شد .
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 50 ، ص 123 . ( 2 ) - همان مأخذ ، ص 176 .