داستان اين حادثه بنابر آنچه كه نويسنده توانا ، عيّاشى از « ونان » پيشكار و محرم اسرار ابن ابى داوود ، قاضى مشهور بغداد نقل كرده ، چنين است :
روزى ابن ابى داوود ، غمگين از نزد معتصم بازگشت . علّت اندوه را جويا شدم و او پاسخ داد : از آنچه امروز از اين سياه ( اشاره به امام جواد كرد ) در پيشگاه اميرالمؤمنين بر من رسيد ، اندوهگينم . پرسيدم : مگر چه پيش آمده است ؟ گفت : دزدى را آنجا آوردند كه به دزدى خود اقرار كرده بود و خليفه خواست بر او حد جارى كند . لذا فقها را گردآورد و امام جواد را نيز حاضر كرد و از ما پرسيد كه دست دزد را از چه ناحيهاى بايد قطع كرد ؟ من گفتم : بايد از بند دست قطع كرد . پرسيد : چه دليلى براى اين سخن دارى ؟ گفتم : چون دست از انگشت است تا كف و خداوند در آيهء تيمّم فرموده است : فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُم مِنْهُ « 1 » .
« پس از آن ( خاك ) بر رويها و دستهاى خود بماليد . »
عدّهاى از حاضران نيز با من هم عقيده شدند . برخى ديگر از فقها گفتند :
بايد دست دزد را از آرنج قطع كرد . چون خداوند در آيه وضو مىفرمايد :
وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ « 2 » .
« . . ودستهاى خويش را تا آرنجها بشوييد . »
اين آيه دلالت مىكند كه دست تا آرنج است . در اين لحظه معتصم به امام جواد رو كرد و پرسيد : اى ابو جعفر . شما چه مىگوييد ؟ آنحضرت گفت :
حاضران در اين باره سخن گفتند . معتصم گفت : من با سخن آنها كار ندارم ، شما چه مىگوييد ؟ امام جواد فرمود : مرا از پاسخ به اين پرسش معذور بدار .
معتصم گفت : تو را به خداى تعالى سوگند مىدهم كه آنچه را كه در اين باره مىدانى بگويى .
امام جواد فرمود : حال كه مرا به خدا سوگند دادى بايد بگويم كه حاضران
هامش
( 1 ) - سورهء مائده ، آيهء 6 .
( 2 ) - سورهء مائده ، آيهء 6 .