چون مردم براى بيعت آماده مىشوند و امام نظر مأمون را به شيوهء نادرست بيعت كردن آنها جلب مىكند . و اين امر اسباب اعتراض مردم را فراهم مىآورد . در اين باره به گفتگوى زير كه بين مأمون و امام عليه السلام رخ داد توجّه فرماييد :
مأمون گفت : ( اى ابو الحسن ولايت اين شهرها را كه اوضاع نابسامانى پيدا كردهاند ، به هر كس كه مورد اعتماد خود توست بسپار . به مأمون گفتم : توبه وعدهاى كه به من دادهاى وفا كن تا من نيز به وعدهء خود وفا كنم . من ولايتعهدى را به آن شرط پذيرفتم كه در آن امر و نهى از من نباشد ، نه احدى را بر كنار كنم و نه كسى را بكاربگمارم و نه كارى را بعهدهگيرم تا خداوند مرا پيش از تو بميراند . به خدا سوگند ! خلافت چيزى نيست كه نفسم از آن سخن گويد . حال آنكه من در مدينه بودم ، بر مركوبم مىنشستم و در جادهها رفتوآمد مىكردم .
مردم مدينه و ديگران نيازهايشان را از من درخواست مىكردند و من آنها را برآورده مىساختم و آنان همچون عموهاى من بودند . نامههايم در شهرها نافذ بود و تو نعمتى بر من نيافزودى ، آنها از خدا بود . مأمون با شنيدن اين سخنان گفت : من به قولى كه به تو داده بودم ، وفا خواهم كرد ) . « 1 »
يكى از بزرگترين نشانههاى آشكار فضل امام هشتم ، مجالس مناظره و بحث و گفتگويى بود كه گاهى به وسيلهء مأمون تشكيل مىشد . اينك اجازه دهيد با هم در يكى از اين مجالس حاضر شويم و ببينم در آنجا چه مىگذرد :
حسن بن محمّد نوفلى گويد : ما در پيشگاه حضرت رضا عليه السلام در حال گفتگو بوديم كه ياسر ، پيشكار امام رضا ، وارد شد و عرض كرد :
سرورم ! امير تو را سلام مىرساند و مىگويد : برادرت به فدايت ! اصحاب
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 49 ، ص 144 .