عيسى گويد : نزد عبد صالح ( امام موسى ) رفتم او در جايگاه تعليم نشسته و بر لبانش اثر مداد ظاهر بود و پيش از آنكه من چيزى بگويم ، گفت : اى عيسى ! خداوند از پيامبران بر نبوّت پيمان گرفت و آنان از اين پيمان عدول نمىكنند و نيز از اوصيا و جانشينان بر جانشينى پيمان گرفته است و هم از اين رو آنان از اين پيمان روى بر نمىتابند ، امّا ايمان عدّهاى عاريتى است ، ابو الخطاب از جمله همين گروه است . از اين رو خداوند ايمان او را باز ستاند . من با شنيدن اينسخنان ، آنحضرت را در آغوش گرفتم و ميان دو چشمش را بوسيدم و گفتم :
ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ .
سپس بنزد امام صادق بازگشتم . آنحضرت پرسيد : چه كردى ؟ گفتم : نزد او رفتم و او بدون آنكه من پرسشى كنم آغاز به سخن كرد و از آنجا دانستم كه او امام است . امام صادق عليه السلام فرمود : اى عيسى ! اين پسرم را ديدى اگر از او دربارهء آنچه كه در قرآن آمده است ، سؤال كنى به تو از روى علم و دانش پاسخ مىدهد . « 1 »
5 - هنگامى كه پردهها ميان پروردگار و بندهاش به كنارى مىروند و زمانى كه صفاى روحى و معرفت الهى به اوج خود مىرسد ، دنيا تماماً در اختيار بندهء صالح خداوند مىگردد چنان كه در حديث قدّسى نيز آمده است :
« عَبْدى أَطِعْنى تَكَنْ مَثَلى أَقُولُ لِلْشَىْءٍ كُنْ فَيَكُونَ وَتَقُولُ لِلْشَىْءِ كُنْ فَيَكُونَ » .
« بندهء من ! مرا اطاعت كن ، تا همانند من شوى . همانطورى كه تا من به چيزى بگويم اين گونه باش پس مىشود تو نيز اگر به چيزى امر كنى همان مىشود » .
شقيق بلخى در ماجرايى كه براى او رُخ داد گوشهاى از كرامتى را كه خداوند
هامش
( 1 ) - بحارالانوار ، ج 2 ، ص 58 .