به هفتمين پيشواى شيعيان امام موسى بن جعفر عليهما السلام ، ارزانى داشته است براى ما باز گو مىكند او مىگويد :
در سال 149 ه ق به قصد حج حركت كردم و در قادسيه فرود آمدم . در حالى كه به مردم و زينت و كثرت آنان مىنگريستم ، نگاهم به جوانى خوش سيما ، گند مگون و ضعيف افتاد . روى لباسش جامهاى پشمين بود كه جبّهاى روى آن در بر كرده بود . نعلين به پاداشت و جدا از همه نشسته بود . با خود گفتم كه اين جوان از فرقهء صوفيه است كه مىخواهد خود را در اين سفر بر مردم تحميل كند . به خدا قسم پيش او مىروم و او را به باد نكوهش مىگيرم . نزديك او رفتم . چون جوان مرا ديد كه به طرف او مىروم گفت : اى شقيق !
اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ « 1 » .
« از بسيارى گمانها پرهيز كنيد كه برخى از گمانها گناه است . »
آنگاه مرا وانهاد و رفت . با خود گفتم : عجب حادثه بزرگى ! او از آنچه با خود گفته بودم ، سخن گفت و مرا به نام صدا زد . اين حتماً بندهء صالحى است بايد به او برسم و از او بخواهم كه مرا حلال كند . با شتاب در پى او روانه شدم ، امّا نتوانستم به او برسم و او از ديد من نهان شد . چون در « واقصه » فرود آمديم نا گاه او را ديدم كه به نماز ايستاده و اعضاى بدنش مىلرزند و اشك از چشمانش سرازير است . با خود گفتم : اين همان مرد است ، اينك به سوى او مىروم و حلاليّت مىطلبم .
درنگ كردم ، تا نماز ايشان به اتمام رسيد سپس به سوى او روى كردم همين كه چشم او به من افتاد ، گفت : اى شقيق ! بخوان :
وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَى « 2 » .
هامش
( 1 ) - سورهء حجرات ، آيهء 12 .
( 2 ) - سورهء طه ، آيهء 82 .