آن مستلزم دخول جهان در حدوث است و در پس اين براى تو سودى نيست اى عبد الكريم » . « 1 »
بار ديگر ابن ابى العوجاء كه تمام نيرنگ و دلايل خويش را گرد آورده و خود را مجهز ساخته بود براى بحث با امام جعفر صادق عليه السلام به محضر وى رفت ، امّا هنوز مباحثهء خود را آغاز نكرده بود كه يك باره چهرهاش به سختى سياه شد پس برخاست امّا نتوانست باز گردد تا آنكه از دنيا رفت . « 2 »
با مرگ ابن ابى العوجاء آن هم به اين شيوه ، دفتر الحاد كه ياران و ياورانى هم داشت ، درهم پيچيده شد و راهبر الحاد كه داراى قدرت و شوكت و حزبى بزرگ بود از بين رفت .
2 - از هشام بن حكم روايت شده است كه گفت : زنديقى در مصر زندگى مىكرد كه در بارهء ابو عبداللَّه عليه السلام چيزهايى شنيده بود . از اين رو به مدينه آمد تا با آنحضرت مناظره كند ، امّا او را نيافت . به وى گفته شد : امام به مكّه رفته است . زنديق نيز به سوى مكّه بيرون آمد . ما در آن هنگام با ابو عبداللَّه الصادق همراه بوديم . حضرت در حال طواف بود كه زنديق نزد ايشان آمد و به او نزديك شد و سلام كرد .
ابو عبداللَّه از او پرسيد : نامت چيست ؟
گفت : عبد الملك .
پرسيد : كنيهات چيست ؟
گفت : ابو عبداللَّه .
هامش
( 1 ) - الاحتجاج ، ص 76 .
( 2 ) - علّامه مظفّر در كتاب الامام الصادق مىنويسد كه : « سليمان ، عامل منصور بر كوفه ، ابن ابى العوجاء را به خاطر الحاد و زندقهاش كشت . »