منم فرزند پيشواى مردم و فرزند محمّد رسول خدا صلى الله عليه و آله » .
معاويه ترسيد كه مردم با شنيدن اين سخنان ، به آنحضرت متمايل شوند ، از اين رو گفت : اى ابو محمّد ! پايين بيا . آنچه گفتى كافى است .
امام حسن از منبر پايين آمد . معاويه به او گفت : فكر كردى در آينده خليفه خواهى شد ؟ تو را با خلافت چكار ؟ ! امام حسن به او فرمود :
« خليفه كسى است كه بر طبق كتاب خدا و سنّت رسول خدا رفتار كند نه كسى كه با زور خليفه شود و سنّت رسول را تعطيل كند و دنيا را پدر و مادر خود گيرد و حكومتى را صاحب شود كه اندكى از آن كام جويد و سپس لذّتش تمام شود و رنج و دردش باقى بماند » .
آنگاه امام حسن ساعتى خاموش ماند و سپس پيراهنش را تكاند و برخاست كه برود ، امّا عمرو بن عاص به وى گفت : بنشين ، من از تو پرسشهايى دارم .
امام فرمود : هر چه مىخواهى بپرس . عمرو پرسيد : مرا از معانى كرم و يارى و مروّت آگاه گردان . پس امام حسن فرمود :
« كرم ، اقدام به نيكى و بخشش پيش از درخواست است . يارى دفاع از ناموس و بردبارى در هنگام سختيهاست و مروّت آن است كه مرد دين خود را حفظ كند و نفس خود را از پليديها دور دارد و حقوقى را كه بر گردن دارد ادا كند و با بانگ رسا سلام گويد » .
همين كه امام حسن عليه السلام بيرون رفت ، معاويه عمرو را به باد نكوهش گرفت و گفت :
شاميان را فاسد كردى . عمرو گفت : دست نگهدار . شاميان تو را به خاطر دين و ايمانت دوست ندارند ، بلكه تو را به خاطر دنيا دوست دارند تا نصيبى از تو بدانها برسد . شمشير و پول هم كه در دست توست ، بنابر اين سخن حسن چندان تأثيرى در آنها ندارد . « 1 »
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 44 ، ص 88 - 90 .