به پايان رسيد . و خداوند هم با نازل كردن اين آيه پايان وظايف او را اعلان كرد :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِيناً « 1 » ؛ « امروز براى شما دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان آيين براى شما پسنديدم . »
رسول خدا صلى الله عليه و آله به بستر بيمارى افتاد و بيمارىاش رو به و خامت نهاد . اثر زهرى كه به وى خورانيده بودند روز به روز در بدنش آشكارتر مىشد . هر روزى كه پيامبر اكرم سپرى مىكرد ، يك گام ، او را به سوى آخرت نزديكتر مىكرد ، فاطمه زهرا پدرش را به نيكى مىشناخت . او بر فضل و بزرگوارى و خدمات آنحضرت در راه خدا و انسانيّت ، و نيز رنجهايى كه او در اين راه كشيده بود ، آگاهى داشت . به پيامبر مهر مىورزيد زيرا پدرش محبوبترين كس در نزد خداوند بود ، و خدا نيز جايگاهى و الا در نزد فاطمه داشت و پيش او از همه چيز و همه كس عزيزتر و محبوبتر بود .
پدرش را دوست مىداشت چون از همه كس به او نزديكتر بود و پيامبرى بود كه مىبايست تمام دوستيها و محبتها در راه او بذل شود . ولى اكنون او نظارهگر آن است كه پدر در بستر مرگ خفته است آيا او مىتواند با ديدن چنين منظرهء غمانگيزى آرام گيرد ؟
فاطمه از اتاق پيامبر بيرون رفت و نيز هركس را كه در حجره پيامبر اكرم بود ، بيرون كردند مگر اميرمؤمنان را كه دركنار بستر پيامبر نشسته و مراقب حال او بود . فاطمه به سوى اتاقش رفت و پيش از آن كه بنشيند ، صداى شيون و فرياد را شنيد كه از خانه رسول خدا بلند شد . اتاق پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك اتاق فاطمه بود ، فاطمه سرآسيمه و وحشت زده به سوى اتاق پيامبر رفت كه ناگهان خبر درگذشت پدرش را شنيد .
هامش
( 1 ) - سورهء مائده ، آيهء 3 .