يكى از پزشكان كوفه موسوم به اثير بن عمر بن هانى بر بالين امام حاضر شد و پس از معاينه به آنحضرت گفت : اى اميرمؤمنان ! وصيّت كن كه دشمن خدا ضربتش را تا مغزت رسانيده است .
اصبغ بن نباته نقل مىكند : خدمت اميرمؤمنان رسيدم . او تكيه داده و بر سرش دستار زردى پيچيده بود . لكّههاى خون از دستار به بيرون نفوذ كرده بود چهرهء آنحضرت به زردى مىزد به گونهاى كه معلوم نبود سيماى آنحضرت زردتر است يا عمامهاش ؟ پس خم شدم و او را بوسيدم و گريستم . امام به من فرمود : اصبغ ! گريه مكن كه جزاى اين به خدا بهشت است .
عرض كردم : فدايت شوم من نيك مىدانم كه تو به بهشت خواهى رفت امّا از اين كه تو را از دست مىدهم ، مىگريم . « 1 »
ام كلثوم نيز پس از آن كه خبر مرگ امام را از زبان خود آنحضرت شنيد ، گريست . پس امام به او فرمود :
« امكلثوم مرا ميازار ! اىكاش آنچهرا كه من مىبينم تو هممىديدى . فرشتگان هفت آسمان را مىبينم كه پشت يكديگر صف كشيدهاند و پيامبران مىگويند : اى على بيا ! آنچه پيش روى توست بسى بهتر از حالى است كه تو در آنى » . « 2 »
امام سه روز پس از اين ضربه زنده ماند امّا حالش روز به روز بدتر مىشد . تا آن كه شب بيست و يكم فرا رسيد . آنحضرت به امام حسن عليه السلام وصيّت كرد و به ديگر فرزندش امام حسين عليه السلام آخرين وصاياى خود را گفت آنگاه با خانواده خود وداع كرد و با اطمينان و آرامش فرشتگان پروردگارش را استقبال كرد و روح پاك آنحضرت از كالبدش بيرون رفت .
با شهادت امام فرياد و شيون دختران و زنان آنحضرت بالا گرفت و كوفيان دانستند كه اميرمؤمنان در گذشته است .
هامش
( 1 ) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ج 2 ، ص 255 .
( 2 ) - في رحاب أئمّة اهل البيت ، ج 2 ، ص 255 .