و در برابر ، يكى از ياران خود را به وى بدهد . سرانجام آنحضرت آخرين تير خود را رها كرد و گفت :
« هشدار مىدهم كه من از عتاب و خطاب با شما خسته شدهام . پس به من بگوييد شما چكار مىكنيد ؟ اگر مىخواهيد در ركاب من به سوى دشمن روانه شويد اين چيزى است كه من مىخواهم و دوست دارم و اگر در صدد چنين كارى نيستيد پس مرا از تصميم خود آگاه سازيد . به خدا سوگند اگر همه شما براى جنگ با دشمنان با من بيرون نياييد تا خداوند كه بهترين داوران است ، ميان ما و آنان داورى نكند ، بر شما نفرين مىكنم و خود به جنگ با دشمنانتان مىروم حتّى اگر تنها ده نفر مرا همراهى كنند » .
« اوباشان شامى در يارى كردن ضلالت و گمراهى از شما پايدارترند و اتحاد آنان بر باطل خود از اتحاد شما بر هدايت و حقّتان بيشتر است پس درد و درمان شما چيست ؟
آنان مانند شمايند و اگر تا روز قيامت با ايشان جنگ شود ، از ميدان نمىگريزند » . « 1 »
چون كوفيان ديدند كه آنحضرت قصد دارد همراه با شمارى اندك از ياران مخلص خود به جنگ روانه شود ، به دعوت وى پاسخ گفتند و آمادهء رفتن به ميدان جنگ شدند .
جنگجويان از شهر بيرون آمدند و به اردوگاه سپاه كوفه در نخيله وارد شدند . امام يكى از فرماندهان سپاه خود ، موسوم به زياد بن حفصه را به سوى شام گسيل داشت . « زياد » طلايه داران سپاه را رهبرى مىكرد .
آن حضرت در انتظار پايان يافتن ماه رمضان بود تا با ديگر سپاهيان خود به سوى شام حركت كند امّا تقدير در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان ، سرنوشت ديگرى براى او رقم زد .
هامش
( 1 ) - سيرة الأئمّة الاثنى عشر ، ص 499 .