آنحضرت اصحابش را از آغاز كردن جنگ بازداشت و پس از آنكه اصحاب جمل ، اردوگاه امام را زير تيرهاى پياپى و بسيار خود گرفتند ياران وى به آنحضرت شكايت كرده ، گفتند : اى اميرمؤمنان ! اردوگاه ما پر از تيرهاى آنان است . امّا على عليه السلام به آنان اجازهء مقابله نداد تا آنكه يكى از افراد خود را با قرآن به سوى سپاه بصريان فرستاد تا آنان را به حكميّت قرآن فرا خواند ، امّا دشمنان او را كشتند . پس از اين ماجرا امام فرمان نبرد را صادر كرد .
جنگ سه روز ادامه يافت و ياران پيامبر ، از مهاجران و انصار ، قهرمانيهايى از خود نشان دادند كه در زمان پيامبر به سبب بروز چنان شجاعتهايى شهرت يافته بودند . آنان در لشكرى موسوم به « كتيبة الخضراء » جمع آمده بودند كه فرماندهى آن را مولا و امير آنان يعنى على عليه السلام بر عهده داشت .
و در روز آخر جنگ بر شترى كه پرچم ناكثان به روى آن بود ، حمله كرد . چون شتر بر زمين افتاد تمام دشمنان تار و مار شدند و جنگ با پيروزى امام پايان يافت . جارچى آنحضرت در پى اين پيروزى ، به دستور امام بانگ برداشت كه : فراريان را تعقيب نكنيد و مجروحان را نكشيد و به خانهها گام ننهيد و سلاح و لباس و وسايل دشمنان را برنداريد هر كس سلاح به زمين گذارد و نيز هر كس كه در خانهاش را ببندد در امان است .
پس از فرو نشستن آتش جنگ ، على عليه السلام به طرف عايشه تنها رهبر زندهء مخالفان رفت .
صفيه دختر حارث كه فرزند خود را در اين جنگ از دست داده بود ، به استقبال امام آمد و به آنحضرت گفت :
اى على ! اى قاتل دوستان ! اى از هم پاشندهء جمع ! خداوند فرزندانت را يتيم كند چنان كه تو فرزندان عبداللَّه ( پسرش ) را يتيم كردى .
امام به سخنان او اعتنايى نكرد و از كنار او گذشت . سپس نزد عايشه رفت بر او سلام داد و در كنار او نشست . عايشه زبان به پوزش گشود و گفت : من كارى
هدايتگران راه نور ، زندگينامه چهارده معصوم (ع) (فارسى) — صفحة 171
مساهمون: شريعت
ص١٧١