از ابن حديد ، يكى از ياران آن امام روايت شده است كه گفت : همراه با جمعى به سفر حج رفتيم ، در ميان راه ، راهزنان به ما حمله كردند .
چون به مدينه داخل شدم ، در راه با امام جواد برخورد كردم . آنگاه با ايشان به خانهاش رفته او را از حادثهاى كه روى داده بود مطّلع كردم . او فرمود : جامهاى به من دهند و دينارهايى نيز داد و گفت : اين دينارها را به اندازهء آنچه كه از همراهانت بردهاند ، ميان آنها تقسيم كن .
ابن حديد گويد : دينارها را ميان همراهان تقسيم كردم ، درست به اندازه مالى بود كه از آنها برده بودند ، نه كمتر و نه بيشتر ! !
يكى از راويان مىگويد : روز عيد ، نزد امام جواد عليه السلام رفتم و از تنگدستى زبان به شكايت گشودم . وى با شنيدن سخنان من ، سجاده را بالا زد و از خاك ، شمشى طلا بيرون آورد و به من داد . چون آن را ( براى فروش ) به بازار بردم ، 16 مثقال بود . « 1 »
عمر بن ريان گويد : مأمون دربارهء جواد الأئمّه به هر حيلهاى دست زد ( براى آنكه آنحضرت را به ورطهء فساد اندازد و از كرامت و هيبت او در چشم و دل مردم بكاهد ) امّا نتوانست كارى كند . هنگامى كه وى خواست دخترش را براى حضرت زفاف كند صد كنيزك بسيار زيبا فراهم كرد و به هر يك جامى كه در آن گوهرى بود داد تا چون امام در مسند دامادى مىنشيند رو به روى او بايستند . ولى آنحضرت ( بر خلاف انتظار مأمون ) اصلًا به كنيزكان نگاه نكرد . مردى بود به نام مخارق كه خوش
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 50 ، ص 49 .