با سجاده آمد و آن را براى امام پهن كرد و آنحضرت روى آن نشست .
چون به او نگريستم هيبت زده و مدهوش شدم و خواستم از غير پلكان به طرف سكّو بالا بروم كه امام به جايگاه پلكان اشاره فرمود . بالا رفتم و سلام دادم و آنحضرت پاسخ سلام مرا داد . آنگاه دستش را به سوى من دراز كرد . دست او را گرفتم و بوسيدم و روى صورتم گذاردم . آنحضرت مرا با دست خويش نشاند . به خاطر حيرت و دهشتى كه بر من راه يافته بود ، دست او را گرفتم و آنحضرت هم دست خويش را در دست من نهاده بود و چون آرام يافتم دستش را رها كردم .
در ايّام حج براى بزرگداشت آنحضرت ، مجلسى ترتيب دادند . در اين مجلس گروه بسيارى از فقهاى مصر و عراق و حجاز حضور يافتند . با اين وجود آنحضرت با دو جامه و عمامهاى كه دو سويش رها بود و يك جفت نعلين در ميان آن جمع پُر شكوه ظاهر شد .
از ابو هاشم روايت كردهاند كه گفت : امام جواد يك بار 300 دينار به من داد و فرمود كه آن را براى يكى از پسر عموهايش ببرم و گفت : بدان كه او به تو خواهد گفت مرا به كسى راهنمايى كن تا با اين پولها از او متاعى بخرم . در اين صورت تو او را راهنمايى كن .
ابو هاشم گفت : من دينارها را نزد پسر عموى امام بردم و او به من گفت : اى ابو هاشم مرا به سوداگرى كه با اين پولها متاعى بخرم ، راهنمايى كن . من نيز اطاعت كردم . « 1 »
هامش
( 1 ) - بحار الانوار ، ج 50 ، ص 41 .