دخترش فاطمه برگزيد و او را به ديگر خواستگارانش نداد . و نيز آنحضرت صلى الله عليه و آله دربارهء على فرمود :
« من شهر علم هستم و على درِ آن است پس هركس خواهان حكمت است بايد از در آن شهر وارد شود . »
شما همگى در مشكلات دينى خود از على دادخواهى مىكنيد درحالى كه على از رجوع به هريك از شما بىنياز است . او سوابقى دارد كه حتّى برترين كس شما فاقد آنهاست . پس چرا از او مىگريزيد و حقّ او را به يغما مىبريد و زندگى دنيوى را بر آخرت برمىگزينيد ؟ ! پس چه بد خلافتى است براى ستمگران ! حقى را كه خداوند براى على عليه السلام مقرّر فرموده ، به او بازپس دهيد :
« پس درحالى كه پشت كردهايد از او مگريزيد و برپيشينههاى خود باز مگرديد كه از زيانكاران خواهيد شد » .
سپس ابى بنكعب « 1 » برخاست و گفت : ابوبكر ! حقى را كه خداوند براى
هامش
( 1 ) - ابوالفداء در كتاب خود موسوم به المختصر في اخبار البشر حديث سقيفه را نقل كرده و گفته است : « آنان به طرف سقيفه بنى ساعده شتاب جستند . آنگاه عمر با ابوبكر بيعت كرد و مردم همگى براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند مگر جماعتى از بنى هاشم و زبير و عتبة بن ابى لهب و خالد بن سعيد بن عاص و مقداد بن عمرو و سلمان فارسى و ابوذر و عمار بن ياسر و ابن عازب و ابى بن كعب و ابوسفيان از بنى اميّه كه همگى به خلافت على عليه السلام تمايل داشتند . »
يعقوبى نيز در تاريخ خود ج 2 ، ص 114 گويد : « گروهى از مهاجران و انصار از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيدند و به سمت على گرايش يافتند . آنگاه وى اسامى هواخواهان بيعت با على را ذكر كرده است . »