تا پايان عمر در سايهء امامت راستين اسلام زندگى خود را سپرى كرد . امّا ماجراى فرزدق و سرودن آن قصيدهء زيبا چنين است :
« سبكى » در كتاب طبقات الشافعيه به سند متصل از ابن عايشه عبداللَّه بن محمّد از پدرش نقل كرده است ، كه گفت : هشام بن عبد الملك با وليد به سفر حج رفت و به گردخانهء كعبه طواف كرد . او هر چه كوشيد تا خود را به « حجرالاسود » برساند نتوانست ، از اين رو منبرى براى او نهادند و وى بر آن نشست و به مردم مىنگريست . اطراف اورا گروهى از شاميان احاطه كرده بودند .
در اين هنگام بود كه ناگهان امام على بن الحسين عليهما السلام كه زيبا روترين و خوشبوترين مردمان بود پديدار شد و گردخانهء خدا طواف كرد و همين كه به نزديك حجرالاسود رسيد ، مردم راه را براى امام باز كردند . مردى از شاميان پرسيد : اين كيست كه ابهتش چنين مردم را مرعوب مىكند ؟ !
هشام از بيم آنكه مبادا شاميان به وى تمايل يابند ، پاسخ داد : او را نمىشناسم . فرزدق كه در آن ميان حاضر بود ، گفت : امّا من او را مىشناسم . مرد شامى پرسيد : ابو فراس او كيست ؟ آنگاه فرزدق قصيدهء خود را در معرفى امام سجّاد عليه السلام به آن مرد سرود ، « سبط ابن جوزى » و « سبكى » اين قصيده را با اندكى تفاوت اين چنين نقل كردهاند :
هذَا الَّذى تَعْرِفُ الْبَطْحاءُ وَطْأَتَهُ * وَالْبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَالْحِلُّ وَالْحَرَمُ « 1 »
هامش
( 1 ) - اين كسى است كه سرزمين بطحا جاى قدر و منزلت او را مىشناسد و خانهء كعبه و حل و حرم نيز او را مىشناسند .