چون اين خبر به گوش بلال رسيد . شروع به گفتن اذان كرد . همين كه گفت اللَّه اكبر ، اللَّه اكبر ، فاطمه به ياد پدرش و دوران حيات او افتاد . پس نتوانست از گريه باز ايستد . چون بلال به عبارت اشهد ان محمّداً رسول اللَّه رسيد فاطمه فريادى كشيد و به صورت بر زمين افتاد و از هوش برفت .
مردم به بلال گفتند : بس است اى بلال كه دختر رسول خدا از دنيا رفت .
آنان گمان كردند كه فاطمه مرده است . بلال اذانش را ناتمام گذارد . چون فاطمه به هوش آمد از بلال خواست كه اذانش را به اتمام رساند امّا بلال خواستهء آنحضرت را اجرا نكرد و گفت : اى سرور زنان ! من بر جان تو بيمناكم و مىترسم كه با شنيدن اذان به جان خود آسيب رسانى . فاطمه نيز او را از ادامهء اذان معاف داشت .
فاطمه به پدر مىپيوندد
رسول خدا در بستر بيمارى افتاده بود . فاطمه زهرا نيز در كنار آنحضرت قرار داشت . پيامبر صلى الله عليه و آله در گوش او نجوايى كرد كه فاطمه به گريه افتاد . آنگاه يك بار ديگر با وى رازى گفت كه اين بار چهرهء فاطمه عليها السلام از هم شكفت .
چون از فاطمه دربارهء نخستين رازى كه با او گفت پرسيدند ، فرمود :
رسول خدا به وى فرمود كه جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر او مىخواند امّا امسال دو بار خواند و اين جز نزديكى مرگ وى نيست .
و راز دوّم آن بود كه نخستين كسى كه به وى خواهد پيوست منم .
بدين ترتيب ، فاطمه خود را دلدارى مىداد كه لااقل او نخستين كسى