حوائجش را برآور ! .
چون ؛ مردى از [ قدريّه ] بر عبد الملك ، وارد شده بود ، كه ؛ تمامى أهل شام ، از مجادلهاش عاجز بودند .
بدينجهت ؛ عبد الملك گفت :
[ مرد اين ميدان ، - فقط - محمّد بن على است ( و اين لباس ، تنها ، بقامت او ، برازنده است ! ) ]
پس ؛ بنمايندهء مدينه ، ( پيامى فرستاد ، و ) نوشت كه ؛
[ وسائل آمدن محمّد بن على را ، پيش من - فراهم كن ! ]
او هم ، نامه را بحضورش آورد . إمام باقر عليه السّلام ، فرمود :
[ من ، پير سالخوردهام ! براى بيرون آمدن ، تاب و توانائى ندارم ! اين پسرم - جعفر - را بجاى من ، نزد او بفرست . ]
زمانيكه ؛ إمام صادق عليه السّلام ، پيش عبد الملك أموى آمد ، عبد الملك ، آن جناب را بخاطر جثّهء كوچك ! و صغر سنّش ! تقبيح نمود ! و از اينكه ؛ مرد [ قدرى ] و او را گردآورد ، إكراه داشت ! - مبادا كه ؛ [ قدرى ] ، پيروز گردد ! .
مقدم گرامى إمام صادق عليه السّلام ، - براى مجادلهء [ قدرى ] - بين مردم شام ، دهن بدهن ، منتشر گشت .
فرداى آن روز ، سر رسيد ! و مردم ، براى ( تماشاى ) مجادلهء آنها ، گرد آمدند . عبد الملك أموى ! بإمام صادق عليه السّلام ، گفت :
مطلب ، اينست كه ؛ حركات اين مرد [ قدرى ، ] ما را عاجز كرده ! به پدرت نوشتم كه ؛ [ تو ] و [ او ] را گردهم آورم « 1 » . نزد ما ، أحدى باقى نمانده كه ؛ از مجادلهاش سالم درآيد ! ( آنچنان ، زبردست و ماهر است ، كه بر همگان ، فائق و پيروز ! گشته است ! ) .
إمام صادق عليه السّلام ، فرمود :
يقين بدان ! خدا ، ما را بس ! كه بر او ، پيروز شويم . » .
راوى گويد :
« چون ، بگرد هم آمدند ، [ قدرى ] ، به امام صادق عليه السّلام ، گفت :
از هرچه خواهى ، بپرس .
إمام ، به او فرمود :
سورهء حمد را بخوان !
( او هم ) خواند . و عبد الملك أموى - درحاليكه ؛ من با او بودم - ميگفت :
( واقعا ! ) چه مطالبى ، بر ضدّ ما ، در سورهء حمد است !
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ! »
راوى ، اضافه نمود كه ؛
« قدرى ، شروع كرد ، به خواندن سورهء حمد ، تا رسيد به
[ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ] ،
بلادرنگ ! إمام ، به او فرمود :
هامش
( 1 ) - در نسخهء ديگر ، چنين است : « به تو نوشتم . . . »