تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقعة الجمل (نبرد جمل) (فارسى) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
و ديگر مسلمانان هستند . در پى او سوار ديگرى آمد كه عمامه زرد و لباس سفيد داشت و شمشير بر كمر بسته و بر كمانش تكيه داشت و بر اسبى سرخ مو سوار بود و پرچمى در دست داشت و حدود هزار سوار با او بودند . گفتم : او كيست ؟ گفتند : خزيمه بن ثابت ذو الشهادتين . « 1 » سپس سوار سوّم بر ما گذشت كه بر اسبى قرمز رنگ سوار و عمامه زردى بر سر بسته بود كه در زير آن قلنسوه سفيدى داشت و عبايى براق بر دوش و شمشيرى بر كمر بسته و بر كمانش تكيه كرده بود و حدود هزار سوار با او بودند و پرچمى به دست داشت . پرسيدم : او كيست ؟ گفتند : او ابو قتاده بن ربعى انصارى است .
هامش
( 1 ) شيخ مفيد به سند خودش از جعفر بن محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم نقل مىكند : « رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اسبى از اعرابى خريد كه او را شگفت زده كرد گروهى از منافقان به واسطه اين شيفتگى رسول خدا بر او حسد بردند و به اعرابى گفتند : اگر آن را به بازار برده بودى به مبلغى چندين برابر اين فروخته بودى ، اعرابى به طمع افتاد و گفت : آيا بر گردم و آن را پس بگيرم گفتند : نه ولى او مرد صالحى است وقتى پول تو را آورد بگو : من آن را به اين قيمت به تو نفروختم و او اسب را به تو بر مىگرداند . وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم آمد و پول را به او داد او گفت : به اين قيمت به تو نفروختم پيامبر فرمود : قسم به آن كه مرا به حق بر انگيخت به همين قيمت به من فروختى . در اين حال خزيمه بن ثابت برخاست و گفت : اى مرد اعرابى من شهادت مىدهم كه تو اسب را به همان قيمتى كه رسول خدا گفت فروخته‌اى . اعرابى گفت : من آن را وقتى فروختم كه كسى با ما نبود . رسول خدا به خزيمه فرمود : چگونه به اين امر شهادت مىدهى ؟ او گفت : اى رسول خدا پدر و مادرم فداى تو . تو به ما از خدا و اخبار آسمانها خبر داده‌اى و ما تو را تصديق كرده‌ايم آيا در قيمت اين اسب تو را تصديق نكنيم . و رسول خدا شهادت او را برابر با شهادت دو مرد قرار داد و او ذو الشهادتين شد . نك : اختصاص ، 58 .