11 . مثل اينكه تنها ابوالفرج يهودى الاصل است كه آن را به صورت يك داستان نقل كرده است .
12 . احتمال الحاق به كتاب ابوالفرج ( ص 37 ) 13 . در نسخهء سريانى كه مفصل است نبوده و در نسخهء عربى كه خلاصه است و معلوم نيست كه به قلم خود ابوالفرج است و يا ديگرى ، هست ! ! و عمده اين است كه مردى به نام پوكوك اين خلاصه را نشر داده است كه به قول شبلى نعمان ( ص 38 ) از اشخاصى [ است ] كه در نشر چيزهايى بر ضد مسلمانان دست داشته است . پوكوك چنان كه در صفحهء 15 آمده است پروفسور كالج آكسفورد بوده و نسخهء عربى را به لاتينى ترجمه كرده است .
14 . اينكه عبداللطيف و مقريزى گفتهاند « قد يقال » معنىاش اين است كه ما شهادت نمىدهيم و تصديق نمىكنيم بلكه مىگوييم چنين حرفى هم گفته شده است ، پس ما اعتماد نمىكنيم .
15 . اين عبداللطيف طبيب بوده نه مورخ ، كه يادداشتهايى نوشته است و شرح حالش در طبقات الاطباء ابن ابى اصيبعه آمده است ( ص 39 ) . مثل اين است كه بگوييم چون بوعلى سينا گفته اسكندر همان ذوالقرنين است پس قطعاً چنين است .
حاج خليفه نيز مورخ نبوده ، كتاب شناس و فهرست نگار بوده است .
16 . نام مورخين عمومى اصيل ( ص 42 . . . ) 17 . نام مورخين مصر ( ص 43 ) 18 . ابن ابى اصبعه در طبقات الاطباء و ابن النديم در الفهرست شرح حال يحيى نحوى را نوشته و اسمى از اين واقعه نبردهاند .
الفهرست ملاقات يحيى و عمرو را نوشته است و اسمى از اين حادثه نبرده است . ( ص 46 ) 19 . مورخين مسيحى اسكندريه چرا ننوشتهاند ؟ ( ص 47 ) 20 . گواهى رنان بر اينكه كتابخانه قبلًا از بين رفته بوده است ( ص 49 )
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 462
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٦٢