سنن عالم محدود به ابعاد بستهء علل و معلول مادى نيست ، نظامى معنوى در كنار نظام مادى وجود دارد ، همهء جهان حكم يك موجود حىّ واحدى را دارد كه اعضا و اجزاى [ آن ] به يكديگر پيوسته است .
همانطور كه در كتاب انسان و سرنوشت تحت عنوان « عوامل معنوى » گفتهايم ، جهان نسبت به خوب و بد و عدل و ظلم و كار و بيكارگى و اخلاص و سوء نيت بىتفاوت نيست . آن كه بكوشد و اخلاص نيت داشته باشد و در راه حق و عدل بكوشد ، خداوند او را تحت حمايت و مشمول عنايت خاص خود قرار مىدهد .
پس معنى توكل و اعتماد به خدا اين است كه اگر انسان در راه حق بكوشد و اخلاص داشته باشد ، با اين سه شرط : حقانيت راه ، كوشش ، اخلاص ، خداوند او را تحت حمايت خود قرار مىدهد ( 1 ) 2 . اما اينكه آيا واقعاً نيازى به توكل هست ؟ آيا يك نياز اخلاقى و روانى و تربيتى به چنين مفهوم و معنى هست يا نيست ؟
تاكنون درواقع مفهوم توكل را تصحيح كرديم و آن را منافى با كار و فعاليت و مضر به پيشروى و سعادت ندانستيم . اكنون بايد ببينيم آيا نيازى به چنين معنى و مفهومى هست يا نيست ؟ اگر انسان توكل نكند ، چه مىشود و چه عيبى دارد ؟
اين نياز از آنجا پيدا مىشود كه كوششهاى اخلاقى و تحقق بخشيدن به آرمانهاى مقدس و عمومى و حمايت از حق و عدالت معمولًا توأم با گذشت از منافع فردى و شخصى است ، نوعى باختن است . انسان نمىداند كه آنچه فعلًا و نقداً مىدهد صرفاً هدردادن است و يا بازگشت دارد . اينجاست كه واقعاً نيازمند است به اينكه در
هامش
( 1 ) پس معلوم مىشود واقعاً در توكل چيزى است كه انسان خود بايد عهده دار شود ، كه لفظ « توكل » از باب تفعل آن را مىفهماند ، و چيزى است كه از خدا و جهان بايد بخواهد و آن حمايت است و آن چيزى است كه از تضمين اين كلمه به « على » فهميده مىشود . پس همانطور كه قبلًا اشاره كرديم ، بايد بدانيم در چه قسمتى بايد بر او اعتماد و توكل كنيم و در چه قسمتى خود عهده دار شويم .