تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
يكى اينكه فكر كنيم اساساً قانون و قاعده و نظمى در كار جهان نباشد و خداوند مانند يك انسان - ولو انسان حكيم - با اراده هاى جزئى و اينكه هر كارى را جداگانه تصميم مىگيرد انجام مىدهد و هيچ كس و هيچ چيز هم نقش مؤثرى ندارد . اين معنى توكل كه فقط اعتماد بر قدرت بىپايان خداوند است بدون توجه به حكمت كلى او ، همان است [ كه ] مورث فلج است ، ضد اعتماد به نفس است . امروز در اخلاق و تربيت اين مطلب ثابت شده كه بشر را بايد متكى به خود ، مستقل الارادة ، معتمد به نيروى خود بار آورد و هر حادثه چه تربيتى و عمدى و چه قهرى و جبرى كه سبب شود نيروهاى خفتهء وجود انسان بيدار شود و انسان از فكر خود ، از ارادهء خود ، از نيروى خود استمداد كند ، آن حادثه مفيد است ولو به شكل مصيبت باشد . شناختن ديگر سنت خلقت اين است كه جهان جهان علت و معلول است و هر معلول معين علت معين مادى دارد . مثلًا علت مردن ، ثروت ، پيروزى ، آبرو ، حيثيت و امثال اينها منحصراً همين عاملهاى مادى است و اينها هم يك سلسلهء بسته است كه هيچ عامل ديگر در آن دخالت ندارد . در اين صورت اعتقاد به خدا يك نوع اعتقاد خشك فلسفى است كه هيچ گونه تأثيرى در عمل ندارد . انسان چه مادى باشد و چه الهى فلسفى به اين شكل باشد ، از لحاظ عمل و زندگى هيچ فرقى نمىكند تفاوتشان فقط در يك اصل نظرى است كه آيا همهء جهان از يك ذات لايزال ناشى مىشود يا نه ؟ از اين رو مىگويند خداى فلسفه در زندگى انسان اثرنمى بخشد بشر خود را از او دور مىبيند ، او را در عقل خود مىيابد ولى در دل خود نمىيابد . او در عقلش به شكل يك مسألهء رياضى ، منطقى وجود دارد نه به شكل يك محبوب و نزديك و مؤثر در زندگى او و مرتبط با او و اهل داد و ستد با او و معامله با او . نوع سوم اين است كه ما براى خدا سنن قطعى قائل شويم ، ولى