مواشى و چهار پايانشان هلاك شد ، و خدا بدينوسيله كه آنها را بنزد يوسف بمصر برد توانگرشان ساخت ، و اينكه يوسف عليه السلام در ميان نعمتها تنها بيرون آمدن از زندان را ذكر فرمود و نامى از نجات از چاه بميان نياورد براى بزرگوارى او بود كه نخواست از رفتار برادران سخن بميان آورد ، و بعضى گفتهاند : براى آن بود كه موضوع خلاصى از زندان براى يوسف مهمتر بود و مدت توقف او در زندان طولانىتر و محنتش در آنجا بيشتر بود .
« مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي »
پس از اينكه شيطان ميان من و برادرانم افساد كرد و برادرى ما را بهم زد ، و ابن عباس گفته : يعنى بوسيلهء حسد و رشگ در كار ما داخل شد .
« إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ »
كه براستى پروردگار من در تدبير كار بندگانش بر طبق مشيت خود لطيف است ، و مشكل را بر ايشان آسان گرداند ، و بلطف او است كه اين نعمتها براى ما آماده گشته و فراق ما مبدل بوصال و جدايى ما به اجتماع تبديل شده .
ازهرى گويد : لطيف از نامهاى خدا است كه معناى آن رفيق و مهربان نسبت ببندگان است . و ديگرى گفته : لطيف آن كسى است كه خواستهء انسان را از روى مهربانى بوى برساند ، و قول ديگر آنست كه لطيف : يعنى دانا و عالم به جزئيات و ريزه كارى هاى امور .
« إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ »
و براستى كه او داناى بهمهء چيزها و فرزانه و حكيم در تدبير هر كارى است .
در كتاب « النبوة » بسندش از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود :
يعقوب بيوسف فرمود : پسر جان ! براى من بگو برادران با تو چه كردند ؟
يوسف گفت : پدر جان مرا از بيان اين داستان معذور دار ، يعقوب او را سوگند داد كه برايم بيان كن . يوسف اظهار كرد كه برادران مرا گرفته و بر سر چاهم نشاندند آن گاه گفتند : پيراهنت را بيرون آور ، بدانها گفتم : شما را سوگند مىدهم به آبروى پدرم يعقوب كه پيراهن مرا بيرون نياوريد و عورتم را آشكار نكنيد ، در اينوقت يكى