سرزمين شام بسر ميبريم و بقحطى دچار گشتيم اكنون به اين مملكت آمدهايم تا آذوقه تهيه كنيم .
يوسف بدانها گفت : شايد شما جاسوسانى باشيد كه آمدهايد تا از وضع كشور من اطلاع پيدا كنيد ؟ در پاسخ گفتند : نه به خدا ! ما همگى برادر هستيم و پدرمان يعقوب فرزند اسحاق است و او پسر ابراهيم خليل الرحمن است و اگر پدر ما را مىشناختى ما را گرامى ميداشتى ، زيرا پدر ما پيغمبر خدا است و پدران او نيز پيغمبر بودند و او اكنون در حال اندوه بسر ميبرد ، يوسف پرسيد : اندوه او از چيست ؟ شايد اندوه وى بخاطر سفاهت و نادانى شما است ؟ گفتند : نه ، اى پادشاه ! ما سفيه و نادان نيستيم و اندوه او نيز از ناحيهء ما نيست ، بلكه او پسرى داشت كه از نظر سنّ كوچكتر از ما بود ، و آن پسر روزى همراه ما براى شكار بصحرا آمد و گرگ او را خورد ، و از آن روز تا به حال پدر ما براى آن پسر غمگين و گريان و اندوهناك است ، يوسف پرسيد : آيا همهء شماها از يك پدر و مادر هستيد ؟ گفتند : نه ، پدر ما يكى است ولى مادرهامان جدا است ، يوسف گفت : چه سبب شده كه پدرتان همهء شما ده نفر را به اينجا فرستاده ولى تنها يكى را نزد خود نگهداشته تا با او مأنوس باشد ؟ گفتند : آرى او همان برادر كوچك ما را پيش خود نگاه داشته ، چون او برادر مادرى همان پسرى است كه هلاك شده و پدر ما بوسيلهء او خود را دلدارى ميدهد .
يوسف پرسيد : كيست كه بداند اين سخنانى كه گفتيد همه راست است ( و براستى گفتار شما گواهى دهد ) ؟ گفتند : پادشاها ! ما اكنون در كشورى هستيم كه كسى ما را نمىشناسد ( كه بصدق گفتار ما شهادت دهد ) ؟ يوسف فرمود : اگر راست مىگوييد همان برادر ديگرتان را نزد من آوريد و همين مقدار ( براى صدق گفتار شما ) كافى است ، گفتند : پدرش از دورى و فراق او غمگين مىشود ولى ما سعى ميكنيم رضايت او را جلب كنيم و اين كار را انجام دهيم . يوسف بدانها گفت : چيزى پيش من گرو بگذاريد كه حتماً او را بياوريد ، پسران يعقوب پيش خود قرعه زدند ، و قرعه بنام شمعون افتاد .
و برخى گفتهاند : شمعون را خود يوسف انتخاب كرد زيرا نسبت بيوسف مهربانتر و
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 250
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٢٥٠